eitaa logo
سما🌱🌱
118 دنبال‌کننده
427 عکس
199 ویدیو
0 فایل
بسم رب الدختران بابامهدی 🖤 جمعی از دخترانی که از دونفره شروع کردن تا الان شدن مجموعه ی سما🌱 همه دهه نودی های پر از انگیزه و تفکر ⭐️ آیدی مدیر مجموعه 👩‍💻 @Vesa110 خوشحال میشم تو جمعمون ببینمتون 🥰
مشاهده در ایتا
دانلود
- وقت تمام شد! شما را دوست داریم؛ برایتان دعا می‌کنیم، والسلام ‌علیکم و رحمة‌الله و برکاته. خداحافظ آقایون و خانم‌ها.. -کربلایی‌سیدعلی‌خامنه‌ای
- -میگفت : [ شهادت‌هدف‌نیـســت ... ! هدف‌اینه کـه‌عَلَمِ‌اسلام‌رو‌بــه اسم‌امـٰام‌زمان‌«عج»‌بالا‌ببریــد حالـا‌اگـه‌وسط‌این‌راهٔ‌شهـیدشـدید فدائ‌سرِاسلــام! ] -خیلـی‌قشنگ‌میگفت...!
- این انقلاب، آنقدر تلاطم و سختی دارد که‌ یک روزی شهدا آرزو میڪنند زنده شوند و برای دفاع از انقلاب دوباره شهید شوند...! - حاج قاسم سلیمانی
رفقا دعای عهد یادتون نره!❤️‍🩹
نظرتون با عوض کردن پروف کانال چیه ؟ عکس مورد نظرتون رو برام بفرستید 😉 @Vesa110
و آبی ؛ شد غمگین تࢪین ࢪنگ دنیا . .
. محافظ عاشق من👮🏻 نیمه شب در حال خواندن نماز شب به یاد ساعت قرار فردا افتاد نمی دانست چه بهانه ای بیاورد که بتواند اداره بماند باید فکر اساسی میکرد نمی توانست بیش از این شرمنده رئیس و همکارانش شود . نمازش که تمام شد بی توجه به ساعت به اتاق مرصاد رفت که در کمال تعجب بیدار بود و جزء اش را حفظ میکرد . مهدا : مرصاد ؟ بیداری ؟ ـ آره ، تو چرا نخوابیدی ؟! ـ مرصاد فردا من باید اداره بمونم ! ـ چه ساعتی ؟ ـ خیلی کار ریخته سرمون فردا نمیتونم بیام خونه شاید شب هم نیومدم ـ خیلی حیاتیه ‌؟ ـ خیلی ، پیشنهادت چیه ؟ ـ من فردا بسیج دانشگاه کار دارم درگیرم واسه رحلت امام قراره گروه بفرستیم تهران درگیر هماهنگی های اونجام منم نمیتونم بیام خونه میتونیم بگیم با من هستی ! ـ متنفرم از این دروغ هایی که تمومی نداره اون سری که شب اداره موندم گفتم خونه فاطمه ام ولی تا کی میتونم دروغ بگم !؟ ـ خودت خواستی خواهر من ـ میدونم ، ممنونم . ـ خواهش میکنم ، این دفعه رو نمیتونی بگی خونه سیدهادی هستی ؟ ـ نه اون سری هم مامان مشکوک شده بود میخواست بیاد خونه فاطمه یادت رفته مگه ؟! ـ امان از دست مامان بعد از نماز صبح به ساعت زل زده بود تا زمان رفتن برسد ، ناگهان چیزی به ذهنش رسید و سریعا بسمت لپ تاپش رفت و وارد سایتی شد که توسط خانم مظفری هک شده بود و مهدا و همکارانش بعنوان یک تاجر فرضی به سایت دسترسی داشتند . لپ تاپ را روشن کرد و از مرورگر به سایتی که اسما برای تجارت و سرمایه گذاری بود اما اصل کاریش بر پایه ی قمار و معاملات غیر اسلامی بود . وارد سایت شد و نام عقرب را سرچ کرد و در کمال تعجب چیزی دید که او را ترساند ... گوشیش را بیرون آورد تا شماره سید هادی را بگیرد اما فکر کرد بهتر است از تلفن همراهش استفاده نکند تا نگرانی که از بابت شنود دارد محقق نشود . بقدری مضطرب بود که بدون واکر بسمت میز تلفن راه افتاد همین که خواست در اتاق را باز کند زمین خورد و تازه متوجه موقعیت خودش شد . نگاهی به تخت دو طبقه شان کرد که ببیند مائده را بیدار کرده یا نه . اما از بعد از مشکل کمرش ، تختشان را عوض کرده بودند و او به مائده ای که در ارتفاع دو متری از زمین واقع بود ، دیدنداشت . نگران از اینکه اهل خانه را بیدار کرده باشد در اتاق را کمی باز کرد و متوجه شد اهالی خانه در خواب عمیق هستند . با حسرت به واکر گوشه ی تخت نگاه کرد و آهی از این ضعف کشید ، هر چه تلاش کرد دوباره بلند شود و بسمت واکر برود نتوانست و این مسافت بی کمکی را که از میز به سمت در آمده بود خیلی برایش تاوان داشت .... دعا میکرد تلفن مرصاد روی حالت بی صدا باشد ، ناچار با او تماس گرفت . بعد از دوبار تماس صدای خواب آلود مرصاد در گوشش پیچید . ـ آخه هر کی هستی ، الان وقت زنگ زدنه ؟ بدم بندازنت توی استخر پر تمساح ؟ این طرز جواب دادن نشان میداد مرصاد حتی نگاهی به صفحه تلفنش نکرده است ادامه دارد ... ✍ف.میم 📖
. محافظ عاشق من👮🏻 مهدا : الو مرصی مرصاد : مرصی و .... چیه مرض جدیدی دچار شدی ؟ جدیدا آدما توی یه خونه ۱۲۰ متری با هم کار داش.... ـ چه حالی داری اول صبحی اینقدر حرف میزنی ... میتونستم بیام پیشت که زنگ نمیزدم ... یکم بیا اتاق من و مائده مرصاد انگار خواب از سرش پریده باشد همان طور که با مهدا صحبت میکرد خودش را از تخت پایین انداخت و بسمت اتاق رفت . ـ چت شده ؟ خوردی زمین ؟! ... به والله اگه میخواستی تلاش کنی بدون واکر حرکت کنی به حدی میزنمت که با کاردک نتونن جمعت کنن ! قبل از اینکه مرصاد در را محکم باز کند و او را با دیوار یکی کند . گفت : مرصاد پشت درم لهم نکنی در را کمی باز کرد تماس را قطع کرد و گفت : اتفاقا میخوام بزنم له ات کنم دختر سرتقِ لجبازِ ... ـ اِ بسه دیگه یکم واکرو بیار تا این پشت مثل سوسک خشک نشدم ـ در هر حال این زبونت فعاله ... بکش کنار تا بتونم بیام داخل مهدا با سختی جا به جا شد . مرصاد از زمین بلندش کرد و روی صندلی نشاند و واکر را جلو برد . مرصاد : حالا کجا تشریف میبردین ؟ ـ یواش مائده خوابه . ـ این اختاپوس بیدار نمیشه به این سادگی ! نگفتی !؟ ـ هیچی بابا میخواستم برم یه جا تلفن کنم مرصاد مشکوک به مهدا نگاه کرد و گفت : این وقت ؟ یه ساعت از اذان صبح گذشته الان میخواستی به کی ... ـ وای مرصاد بخاطر کارمه برو تلفنو بیار اینقدر سوال نکن ـ خب چرا با... ـ میترسم شنود بشه ! ـ الان میارم فاطمه طبق درخواست هادی تلفن منزلشان را از برق کشیده بود تا سرگرد موسوی در اتاق کارش بدون نگرانی از به خطر افتادن اطلاعات ، به کارش بپردازد . مهدا خانه شان را گرفت اما جوابی نگرفت خط سیدهادی هم .به فاطمه زنگ زد که بعد از دوبار تماس ، وصل شد و صدای خواب آلود فاطمه در گوشش پیچید . فاطمه : بله بفرمایید . ـ الو فاطمیا ؟ سلام ـ سلام . فاطیما و .... فاطمه خانم ! بفهم ، نفهم ! ـ باشه فاطمه خانم ، سیدهادی هستن ؟ ـ هوی چه بی حیا شده کله سحری زنگ زده آمار شوهرمو میگیره ... ـ موضوع کاریه ـ غلط اضافه ‌! مگه تو سیدهادی توی یه گردان هستین ؟ مهدا خوب میدانست این رفتار فاطمه مزاحی بیش نیست اما الان وقت شوخی نبود ... ـ فاطمه یه لحظه گوشیو بده دست شوهرت ، کارم واجبه ! ـ اول به اربابت توض... ـ فاطمه یا الان میری گوشیو بهش میدی یا خود... ـ باشه بابا وحشی ... نمیخواد لشکر کشی کنی دو ساعته اومده خونه یه شامِ صبحانه ای خورد رفت اتاق هووم ... بذار الان صداش میکنم صدای فاطمه از پشت تلفن نشان میداد به اتاق کار همسرش که آن را اتاق هوو می نامید رسیده است . فاطمه : هادی جان ؟ آقا هادی ؟ ـ جانم ؟ ـ تلفن باهات کار داره ! .... این دختر پروئه هست ... ـ مهدا خانومه ؟ ـ آره ، بیا تا چارتا درشت بارش نکردم ... تلفن را از همسرش گرفت و خطاب به فرد پشت خط و با نگاه به همسر زیبارویش گفت : سلام در خدمتم ـ سلام آقا سید شرمنده مورد ضروری پیش اومد ـ نه خواهش میکنم بفرمایید ـ آقا سید فکر کنم فهمیدم کی توی قرار ها به جای مروارید حاضر میشه ! ـ کی ؟ ـ عقرب .... ـ نکنه منظورت به .... ادامه دارد ... ✍ف.میم 📖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آه از این مصیبت های سنگین:((
از اولین روز چله مون بخوام بگم به لطف بچه های تنبلی که داریم به جای امتیاز با کلی ارفاق روز اولی نیم امتیاز ازمون کم شد که زیاد نشد 😅 اما این مال یکی از گروه ها بود اونا نیمچه تنبل و نیمچه فعال بودن و نسبتا گروه بهتر بود 😃
سلام سلام اونی کع رمان میزاش متاسفانه براشون مشکلی پیش اومده این دوسه روزه رو صبور باشید لطفا بعدا میزاره 😉