و آیا دنیا اونقدر ارزش داشت که بخاطرش عجیبغریب نباشیم؟
که خندههامون رو فرو ببریم، حرفهامون رو نصفه قورت بدیم و هر بار که زیادی خود واقعیمون شدیم، خودمون رو عقب بکشیم؟
آیا واقعاً ارزشش رو داشت که برای شبیه شدن به آدمهایی که حتی خود واقعیشون رو نمیشناختند، تکهتکه از خودمون کم کنیم؟
شاید عجیب بودن، هیچوقت مشکل ما نبود؛
مشکل، دنیایی بود که فقط آدمهای شبیه خودش رو میفهمید.
آرزو داشت جادوگری ماهر شود؛
آنقدر ماهر که نامش بر سر زبانها بیفتد.
دلش میخواست نوجوانیه شاد داشته باشد؛پر از خنده، شیطنت، دوستانی که تا نیمههای شب کنارش بمانند و جادوهایی که قرار بود فقط برای سرگرمی باشند.
اما چه نصیبش شد؟
افکاری آکنده از جنون و آشوب،
شبهایی که خواب از چشمانش گریخته بود،
و نام اشرافی اش...
بلک!
— یعنی سعی نکردی؟
قهقههای شیطانی از میان لبهایش بیرون ریخت؛ خندهای که بیشتر از شادی، بوی آشوب میداد.
نه...!
کلمه را با چنان اطمینانی گفت که انگار تمام حقیقت دنیا همین یک «نه» بود.
چند لحظه سکوت کرد؛ سرش را کمی پایین انداخت و لبخندش آرامآرام محو شد.
چرا باید سعی میکردم؟
نگاهش را بالا آورد؛ چشمانش دیگر نمیخندیدند....
چرا باید جلوی چیزی رو میگرفتم که خودم شروعش کرده بودم؟