eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
40 دنبال‌کننده
73 عکس
95 ویدیو
1 فایل
اسم کانال از جمله ویوا لا ویدا الهام گرفته شده✨ زندگی یک ENFP،کتابخون، مودی🌚 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از G
منظورتون چیه امروز عاشوراسسس😭😭😭
یعنی چی تموم شددذذکلوبمبی
الان نمیدونم چی بزارم واقعیتش😍
نمیدونم دقت کردین یا نه اما روز عاشورا همه چیزش با روزای دیگه فرق داره. وایبش متفاوته. حتی نور خورشید هم با بقیه روزا متفاوتهه😭
تا بقیه متنای اصلیو اماده کنم یه چیزیم بزارم...
نقل کرده اند که در میان آن طوفان خون، که نیزه‌ها آفتاب را سوراخ می‌کردند و سم اسبان، خاک را به آسمان می‌دوخت، حسین (ع) در گودال تنها ماند. نه یارانی که زیر تیغ ریخته بودند و نه فریادی که به غیر از ناله‌ی ابرهای بهت‌زده، کسی آن را بشنود. پیکر مطهرش چنان زخم‌باران بود که گویی هر ذره‌اش، دریچه‌ای به آسمان گشوده و خون، از هفت‌آسمان جاری بود. استخوان‌های سرو قدش شکسته، تیرها چون خار مغیلان در تن پاکش نشسته، و رویش، چون قرص خورشیدی که به مغرب خونین فرو می‌افتاد، بر خاک نرم کربلا تکیه زده بود. اما کینهٔ کوفیان، هنوز سیراب نشده بود. عمر سعد، آن دژخیم بی‌دین، فریاد زد که با تنهای تنها چه باید کرد؟ دستور داد که کسی که ایمان به قرآن ندارد، بیاید و کار حسین را تمام کند؛ تا شکستن حرمت این خون، بر گردن مسلمانی نیوفتد. در میان صفوف، جوانی مسیحی، با چشمانی که هنوز جاهلیت در آن می‌درخشید، داوطلب شد. با گام‌هایی استکبارآمیز به کنار گودال رسید و دست به قبضهٔ شمشیر برد که باری دیگر بر پیکر زخمی بیفزاید... اما در آن لحظه، حسین (ع) سر برداشت. فقط یک نگاه؛ نگاهی که نه از چشمانی خون‌آلود، که از ژرفای لایتناهی خداوندی می‌تابید. نگاهی که صاعقه نبود؛ مهربان‌تر از نسیم بهاری بود، مظلوم‌تر از شبنمی که بر برگ نیلوفر می‌لرزد، و در عین حال، آنچنان مملوّ از عزت الهی که کوهِ کهنهٔ دل جوان مسیحی را زیرورو کرد. شمشیر از دستش افتاد. پاهایش سست شد و بی‌اختیار از گودال عقب‌نشست. لشکریان با تعجب فریاد زدند: «چرا نکُشتی؟ چرا دست کشیدی؟» جوان مسیحی، با چشمانی که تازه به روی حقیقت باز شده بود، پرسید: «شما چه می‌گویید؟ این که در گودال افتاده، کیست؟ چرا می‌خواهید چنین انسانی را بکشید؟ چشمانش... هرگز چشمانی ندیدم که این‌قدر مظلومانه، و این‌قدر با عظمت به من بنگرد! آن نگاه، مرا از خود بیخود کرد. این پیکرِ خون‌چکان، جز پیکرِ آل پیامبری نیست. من هرگز دست به چنین کاری نمی‌زنم!» کوفیان به خنده و تمسخر افتادند، اما آن جوان تازه‌مسلمان شده، با نگاهی که حالا چون شمشیری بران بود، به میانشان زد و گفت: «حالا که شما این فرزند پیامبر را تنها گذاشته‌اید و بر او تازیانهٔ ظلم می‌زنید، من با تمام وجود در برابرتان می‌ایستم!» و شمشیر کشید. بی‌آنکه ترسی در دل داشته باشد، بی‌آنکه به اندک‌یارانش بنگرد، چون وهبِ دیگر، با ایمانی که از یک نگاهِ حسین (ع) آب حیات گرفته بود، به صفوف کفر زد. تیغش صاعقه‌وار می‌بارید و چهرهٔ کینه را می‌درید، تا اینکه سرانجام، نیزه‌های بی‌امان، بدنش را محاصره کردند و او، درست در کنار گودال، بر خاکی افتاد که حسین (ع) در آن نفس‌های آخر را می‌کشید. اما در واپسین دم، لبخندی بر لبانش نشست؛ چراکه دید آن نگاهِ مظلوم و مهربانِ حسین، هنوز به سویش می‌تابد و او را به دیار ابدی می‌خواند. شهید شد، در حالی که دلش از عشقِ آن یک نگاه لبریز بود؛ نگاهی که خاک را به عرش پیوند زد و کربلا را برای همیشه، عرشِ سرخِ حقیقت ساخت.
_ روزِ عآشورا _
گفت: «آیا یاوری هست؟» و جهان خاموش ماند بعد از آن، تاریخ تا روز ابد مبهوت ماند
چون «هل من ناصر» او بر فلک آواز شد عرش لرزید و زمین غرقِ غم و اعجاز شد