هدایت شده از 𝘷𝘪𝘷𝘢 𝘭𝘢 𝘷𝘪𝘥𝘢.
یعنی من الان باید بازی تیم های دیگه رو ببینم و حسرت بخورم؟ 💔
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
سلام بر تو که غمت و اشکت برای پدر به وسعت دریاهای روی زمین بود .. - شهادت سیدالساجدین (ع) 🖤
سه روز از عاشورا گذشته بود.
باد، هنوز بوی خون میآورد و خورشید، هنوز بر پیکرهایی میتابید که کسی برایشان گریه نکرده بود. قتلگاه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که گویی آسمان نیز از شکستن آن شرم داشت. بر ریگهای داغ نینوا، پیکرهایی آرمیده بودند که روزی ستونهای زمین بودند و اکنون بیسر، بیکفن و بیتشییع، چشمانتظار دستی مانده بودند که آنان را به آغوش خاک بسپارد.
در همان روزها، مردانی از قبیلهٔ بنیاسد به کربلا آمدند. آمده بودند تا بدنهای مطهر شهیدان را دفن کنند، اما هرچه بیشتر به قتلگاه مینگریستند، حیرتشان بیشتر میشد. پیکرها آنچنان در زخم و غربت آرمیده بودند که هیچکس نمیتوانست میان آنان تمایز بگذارد. کدام، حسین بود؟ کدام، عباس بود؟ کدام، علیاکبر بود؟ هر چهرهای زیر غبار و خون پنهان مانده بود و هر بدن، داستانی از مظلومیت را بر خود حمل میکرد.
حیرت، همه را فرا گرفته بود.
در همان هنگام، مردی آرام از دور پیدا شد.
گامهایش آرام بود، اما وقاری داشت که دلها را به سکوت وامیداشت. بیماری، قامتش را رنجور کرده بود، اما در چهرهاش شکوهی دیده میشد که تنها از خاندانِ نبوت برمیآید.
علی بن الحسین، زینالعابدین علیهالسلام، به قتلگاه بازگشته بود.
سلامی بر پدر داد؛ سلامی که سه روز در سینهاش مانده بود. سپس بیآنکه کسی چیزی بپرسد، به سوی هر پیکر رفت؛ گویی هر زخم را میشناخت، هر قامت را از میان هزاران قامت بازمیشناخت و هر شهید را با زبانِ دل صدا میزد.
بنیاسد با شگفتی نگاه میکردند.
امام، آنان را راهنمایی میکرد؛ این پیکرِ حبیب است... این مسلم بن عوسجه است... این جوان، علیاکبر است... و این، علمدارِ کربلا، عباس...
سرانجام، کنار پیکری نشست که همهٔ داغهای عالم در آن جمع شده بود.
بر زمین زانو زد.
دستانش را زیر پیکر پدر برد.
لحظهای سکوت کرد.
آسمان نیز گویی نفس در سینه حبس کرده بود.
آنگاه با صدایی که از عمقِ جان برمیخاست، زمزمه کرد:
«طوبى لأرضٍ تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِر...»
«خوشا به حال زمینی که پیکر پاک تو را در آغوش میگیرد...»
اشک بر گونههایش جاری شد.
چه کسی میتوانست بفهمد در آن لحظه بر دلِ فرزندی چه میگذرد که باید با دستانِ خویش، پدرِ غریبش را به خاک بسپارد؟ پدری که نه غسل داشت، نه کفن، نه تشییع؛ تنها آسمان بر او گریسته بود و زمین چشمانتظارش مانده بود.
قبر آماده شد.
امام، پیکرِ پدر را در آغوشِ خاک نهاد؛ همان پدری که روزی او را در آغوش میگرفت.
سپس بر مزارش نوشت:
«هذا قبرُ الحسينِ بنِ عليِّ بنِ أبيطالب، الذي قَتَلوه عطشاناً غريباً.»
«این قبرِ حسین بن علی بن ابیطالب است؛ همان که او را تشنه و غریب به شهادت رساندند.»
پس از آن، پیکرِ عباس را آوردند.
امام، برادرِ پدرش را نیز با دستانِ خود به خاک سپرد؛ مردی که تمام عمر، سایهبانِ خیمههای حسین بود و اکنون در کنار فرات، آرام گرفته بود.
آن روز، بنیاسد گور میکندند؛ اما آنکه بارِ مصیبت را بر دوش میکشید، زینالعابدین بود.
او نهتنها شهیدان را دفن میکرد، بلکه خاطراتِ کودکیِ خویش را نیز به خاک میسپرد؛ خاطرهٔ دستهای عباس، صدای علیاکبر، لبخندِ قاسم، نگاهِ پدر، و تمامِ آنچه در عصر عاشورا از او گرفته بودند.
خورشید آرامآرام غروب میکرد.
آخرین خاکها بر آخرین پیکرها ریخته شد.
قتلگاه، دیگر پیکرِ بیدفنی نداشت؛ اما اندوهی که آن روز در دلِ زینالعابدین دفن شد، هرگز دفن نشد.
شاید از همین روست که کربلا هنوز بوی غربت میدهد؛ زیرا بعضی قبرها، تنها پیکرها را در خود جای میدهند...
اما بعضی قبرها، تمامِ تاریخ را.