eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢 🏴
48 دنبال‌کننده
80 عکس
97 ویدیو
1 فایل
اسم کانال از جمله ویوا لا ویدا الهام گرفته شده✨ زندگی یک ENFP،کتابخون، مودی🌚 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
در میان همهٔ زخم‌های عاشورا، برخی مصیبت‌ها را نمی‌توان تنها با اشک روایت کرد؛ باید در برابرشان سکوت کرد. عبدالله بن الحسن از همان مصیبت‌هاست؛ نامی کوچک در شمار سال‌های عمر، اما بلندتر از بسیاری از نام‌های تاریخ. او نه خطبه‌ای خواند، نه سپاهی فرمان داد و نه پرچمی در دست داشت. تمام سهمش از کربلا، قلبی بود که تابِ تنهاییِ حسین علیه‌السلام را نیاورد. هنگامی که شمشیرها بر گرد فرزند فاطمه حلقه زدند، عبدالله معنای وفاداری را نه با کلمات، که با خون خویش تفسیر کرد. دست کوچک او میان شمشیر و امام قرار گرفت؛ و آن لحظه، تاریخ دریافت که برای دفاع از حقیقت، گاهی یک دستِ کودک از هزاران شمشیر رساتر است. عبدالله رفت؛ اما پرسشی را برای همیشه در وجدان انسان باقی گذاشت. پرسشی که قرن‌هاست بر درِ قلب‌ها می‌کوبد و هنوز پاسخ خود را می‌جوید: کربلا فقط سرزمینِ کسانی نیست که شهید شدند؛ کربلا آیینهٔ کسانی نیز هست که نظاره کردند. و شاید عظمتِ عبدالله بن الحسن در همین باشد؛ اینکه با دستِ بریدهٔ خود، مرز میان «تماشاگر بودن» و «یار بودن» را برای همیشه ترسیم کرد.
_ شبِ پَنجم مُحرَم _
صب بخیر
خودمم نمیدونم چرا ولی بیدار شدم
_ روزِ شِشُم مُحرَم _
نوبت به من رسیده پس از اکبر ای عمو، طاقت نمانده در دل من دیگر ای عمو.
علی‌اکبرم با آن قامتِ رشید و زرهِ استوار، آن‌چنان آماجِ تیغ و نیزه شد که هنگام بازگرداندنش، پیکرش در عبای من جای نگرفت. تو که زرهی بر تن نداری؛ اگر به زیر نعلِ اسبان بروی، چه بر سر آن قامتِ جوانت خواهد آمد؟
قاسم بن الحسن علیه‌السلام، نوجوانی بود که شب عاشورا مرگ در راه خدا را «شیرین‌تر از عسل» توصیف کرد؛ اما فردای آن شب، تقدیر برای او چیزی جز دشوارترین آزمون‌های وفاداری رقم نزد. صبح عاشورا، هنگامی که میدان از پیکر یاران حسین علیه‌السلام آکنده شده بود، قاسم نیز اذن میدان خواست. او می‌دانست که رفتن، بازگشتی نخواهد داشت؛ اما برای فرزند حسن مجتبی علیه‌السلام، سنگین‌تر از مرگ، تماشای تنهاییِ حسین بود. به میدان رفت؛ نوجوانی کم‌سن‌وسال در برابر بی دین ها و نامردانی که نه حرمتِ خاندان پیامبر را می‌شناختند و نه انسانیت را. با شجاعتی فراتر از سن خویش جنگید و نام پدرش حسن را زنده کرد. اما دشمنان که توان رویارویی جوانمردانه با او را نداشتند، از هر سو بر او هجوم آوردند. در میان گرد و غبار نبرد، ضربه‌ای سهمگین بر او فرود آمد و قاسم بر خاک افتاد. در آن لحظه، با قلبی آکنده از درد و غربت، عمویش را صدا زد. این صدا تنها فریاد یک نوجوان مجروح نبود؛ ناله فرزندی بود که آخرین پناه خود را می‌خواند. عمویش حسین علیه‌السلام با شتاب خود را به او رساند، اما مصیبت از آنچه تصور می‌شد سنگین‌تر بود. ازدحام سپاه دشمن و بی‌رحمی آنان، پیکر آن نوجوان را سخت آزرده بود. امام بر بالین قاسم نشست؛ بر بالین یادگار برادرش، بر بالین جوانی که هنوز به شکوفایی عمر نرسیده بود. در آن لحظه، کربلا فقط شاهد شهادت یک نوجوان نبود؛ شاهد شکستن دلِ عمویی بود که باید داغ برادر را دوباره در چهره فرزند او می‌دید. و شاید جانسوزترین بخش ماجرا همین باشد؛ قاسم در شب عاشورا از شیرینیِ شهادت سخن گفت، اما آنچه عاشورا را ابدی کرد، تنها شهادت او نبود؛ بلکه غربتی بود که حتی نوجوانی از خاندان پیامبر را نیز از هجوم کینه و بی‌رحمی دشمنان در امان نگذاشت. تاریخ، نام قاسم را نه به خاطر کوتاهی عمرش، بلکه به خاطر عظمت روحش به یاد سپرده است. او ثابت کرد که برای جاودانه شدن، گاهی یک عمر تلاش لازم نیست؛ یک انتخاب کافی است. و چه بسیار کسانی که سال‌ها زندگی کردند و فراموش شدند، اما نوجوانی که در کربلا جان داد، پس از قرن‌ها هنوز وجدان انسان را به پرسشی بزرگ فرا می‌خواند: آیا ما نیز اگر در میان حق و آسایش خود قرار بگیریم، همان راهی را انتخاب خواهیم کرد که قاسم انتخاب کرد؟