-به دوست داشتنت مشغولم.
همانند سربازی که
سالهاست
در مقری متروکه
بیخبر از اتمام جنگ
نگهبانی میدهد!
🤍|زانیار برور
من میخندم و حرف میزنم اما فقط کافیه ناراحت شم، یهو یه چیزی جلوی دهنم رو میگیره و میرم تو خودم، انگار از دنیا جدا میشم.
آرزوی بیهودهای بود که دلم میخواست هروقت اوضاع بهم میریخت، من هم مثل آدمهایی ‹عادی› خوش طبع و لطیف راحت گریه کنم.
- دیدن تاریکی
حـرف را میشـود از حنـجره بلعید و نگفـت
وای اگــر چــــشم بـخــوانـد غــمِ ناپـیـدا را
#مهدی_فرجی