و چرا آدمها در یاد ِمن زندگی میکنند ،
و من در یاد ِهیچکس نیستم ..
- عباسمعروفی
زمان هیچگاه دردی را درمان نکرده. این ما هستیم که به مرور به دردها عادت میکنیم.
و گاهی اوقات احساساتم را برای خودم نگه داشتم ،
چون هیچ زبانی برای بیانشان پیدا نکردم ..
«وقتی فهمیدم بزرگ شدم که درد آن اتفاق استخوان سینهام را داشت میشکست اما من سکوت کردم و فقط دور شدم.»
«دلم میخواست میتوانستم بنویسم که دل شکستگی چه رنجی دارد اما هیچوقت هیچ کلمهای برای نوشتن از این رنج پیدا نکردم.»
«از پوشاندنِ زخمها و پنهان کردنِ رنجهای درونش خسته میشد و نمیدانست با این زخمها، رنجها و این خستگیِ آزار دهنده چه باید بکند.»
و در نهایت انسانها همانکاری را با تو میکنند ؛
که تو هرگز دلت نیامد انجامش بدهی ..
من در اندوهی سیاه غرق شده ام
که مربوط است به همه چیز و هیچ چیز،
می گذرد و باز آغاز می شود.
اشکهای ناگهانی و چشمهای غمگینت، نتیجهی تمام روزهایی است که سکوت کردی و گفتی چیزی نیست.