«دلم میخواست میتوانستم بنویسم که دل شکستگی چه رنجی دارد اما هیچوقت هیچ کلمهای برای نوشتن از این رنج پیدا نکردم.»
«از پوشاندنِ زخمها و پنهان کردنِ رنجهای درونش خسته میشد و نمیدانست با این زخمها، رنجها و این خستگیِ آزار دهنده چه باید بکند.»
و در نهایت انسانها همانکاری را با تو میکنند ؛
که تو هرگز دلت نیامد انجامش بدهی ..
من در اندوهی سیاه غرق شده ام
که مربوط است به همه چیز و هیچ چیز،
می گذرد و باز آغاز می شود.
اشکهای ناگهانی و چشمهای غمگینت، نتیجهی تمام روزهایی است که سکوت کردی و گفتی چیزی نیست.
این روزها
انقدر فریادهایم را درون خود
ریختهام که اگر به چشمانم
زل بزنی، کَر میشوی؛
اگر انسانی بتواند در برابر ِدوستداشتهنشدن دوام بیاورد ،
تقریبا هیچچیزی در جهان نمیتواند او بهم بریزد ..
از خودم ممنونم ؛
برای همهی بدیهایی که دیدم ،
اما در پاسخ مانند خودشان رفتار نکردم ..
آدم همیشه به یکی احتیاج داره تا باهاش در مورد همه چیز همونجوری حرف بزنه که با خودش حرف میزنه.