من در اندوهی سیاه غرق شده ام
که مربوط است به همه چیز و هیچ چیز،
می گذرد و باز آغاز می شود.
اشکهای ناگهانی و چشمهای غمگینت، نتیجهی تمام روزهایی است که سکوت کردی و گفتی چیزی نیست.
این روزها
انقدر فریادهایم را درون خود
ریختهام که اگر به چشمانم
زل بزنی، کَر میشوی؛
اگر انسانی بتواند در برابر ِدوستداشتهنشدن دوام بیاورد ،
تقریبا هیچچیزی در جهان نمیتواند او بهم بریزد ..
از خودم ممنونم ؛
برای همهی بدیهایی که دیدم ،
اما در پاسخ مانند خودشان رفتار نکردم ..
آدم همیشه به یکی احتیاج داره تا باهاش در مورد همه چیز همونجوری حرف بزنه که با خودش حرف میزنه.
یعنی میشود آن روز برسد؛
که همه احوال تورا از من بگیرند؟
که سراغت رو «فقط» من داشته باشم؟
که بگویم خوب است
درگیر زندگیمان است
در فکر من است
خوبیم
مشغول دوست داشتن همدیگریم..
یعنی میشود؟