تو روانشناسي اصطلاحي هست به اسم دوسوگرايي اين دقيقا براي زمانيه که در حد تنفر از كسي ناراحتي ولي چون دوسش داري تحمل ميكني و ميپذيري
به قول حسين صفا که ميگه:
غمت غمگينم كرده اما دوستت دارم.
حسین صفا؛
«برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند، فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.»
_صادق هدایت.
«تنها یک بهانهی کوچک لازم است تا دوباره داغ دلم تازه شود و هفته ها نیاز است که فراموش کنم و مدت هاست این چرخه در زندگی من تکرار میشود.»
روز ۱:
شخصیت من تعریف مشخصی نداره. نه، چندشخصیتی نیستم، فقط برخورد با هرکس، شکل متفاوتی از من رو نشون میده. اصولا، با غریبهها یا کسانی که اعتمادی بهشون ندارم، سردی محضام. انگار یه دیوار نامرئی دورم کشیدم، و این دیوار قابل عبور نیست.
اعتماد؟ هرگز به صد در صد نمیرسه. یه جای کار همیشه میلنگه. ته دلم، یه شکِ همیشگی هست. نه اینکه بدبین باشم، فقط هیچ وقت خودم رو تمام و کمال به کسی نمیسپرم. اون ندای درونی همیشه میگه: “حواست باشه!”.
و اما داشتههام… روشون به شدت حساسم. فرقی نمیکنه چی باشه، کوچیک یا بزرگ. هرچیزی که به من تعلق داره، جزئی از وجودمه. اجازه نمیدم کسی بهش دست بزنه یا نزدیک بشه. تو این مورد، هیچ شوخیای ندارم. مخصوصا خانواده کسایی که برا مهم هستن.
همین. نیازی به درک یا توضیح نیست. این چیزیه که هستم. نه دنبال تاییدم، نه انتظار دارم کسی بفهمه. هرکس تو دنیای خودش زندهاس. منم تو دنیای خودم، با همین قوانین، راحتترم. نقطه.»