«تنها یک بهانهی کوچک لازم است تا دوباره داغ دلم تازه شود و هفته ها نیاز است که فراموش کنم و مدت هاست این چرخه در زندگی من تکرار میشود.»
روز ۱:
شخصیت من تعریف مشخصی نداره. نه، چندشخصیتی نیستم، فقط برخورد با هرکس، شکل متفاوتی از من رو نشون میده. اصولا، با غریبهها یا کسانی که اعتمادی بهشون ندارم، سردی محضام. انگار یه دیوار نامرئی دورم کشیدم، و این دیوار قابل عبور نیست.
اعتماد؟ هرگز به صد در صد نمیرسه. یه جای کار همیشه میلنگه. ته دلم، یه شکِ همیشگی هست. نه اینکه بدبین باشم، فقط هیچ وقت خودم رو تمام و کمال به کسی نمیسپرم. اون ندای درونی همیشه میگه: “حواست باشه!”.
و اما داشتههام… روشون به شدت حساسم. فرقی نمیکنه چی باشه، کوچیک یا بزرگ. هرچیزی که به من تعلق داره، جزئی از وجودمه. اجازه نمیدم کسی بهش دست بزنه یا نزدیک بشه. تو این مورد، هیچ شوخیای ندارم. مخصوصا خانواده کسایی که برا مهم هستن.
همین. نیازی به درک یا توضیح نیست. این چیزیه که هستم. نه دنبال تاییدم، نه انتظار دارم کسی بفهمه. هرکس تو دنیای خودش زندهاس. منم تو دنیای خودم، با همین قوانین، راحتترم. نقطه.»
[Void Log]
"اول آرزوها میمیرند، بعد انسانها...
آره، دقیقاً همینه. انگار یه قانون نانوشتهست که ما نوجوونا زودتر از بقیه باهاش روبرو میشیم. بچگی که بودیم، آرزوهای ما خیلی بزرگ بودن. میخواستیم فضانورد بشیم، نویسنده معروف، دکتر، یا هر چیز خفنی که تو فیلمها نشون میدادن. فکر میکردیم دنیا منتظر ماست که بیایم و همهچی رو عوض کنیم. ولی خب، کمکم که بزرگ میشیم، میفهمیم که قضیه اونقدرها هم ساده نیست.
اینکه میگن آرزو اول میمیره، یعنی چی؟ یعنی اون شور و شوق اولیه؟ اون هیجانی که باعث میشد شبها تا دیروقت بیدار بمونی و رویا ببافی؟ یا یعنی اون باور که هر چیزی ممکنه؟ چون من خودم خیلی وقتا اینو حس کردم. مثلاً یه ایدهی خفن دارم، یه چیزی که فکر میکنم میتونه خیلی تأثیرگذار باشه، ولی بعد که به اطرافیانم میگم، یا بهم میگن "اینا رویاست، واقعیت نیست"، یا وقتی خودم میبینم چقدر راه سخته و چقدر مانع هست، اون جرقه اول خاموش میشه. انگار یه نفر با یه سطل آب یخ میریزه رو آتیش.
اینکه میگن انسانها بعدش میمیرن، شاید منظورش این نیست که دیگه نفس نمیکشن. نه. منظور اینه که اون بخش زندهشون، اون روحیهشون، اون تیکهای که باعث میشد متفاوت باشن، از بین میره. تبدیل میشن به آدمهای معمولی که فقط درس میخونن، کار میکنن، و روزمرگی رو تکرار میکنن. بدون هیچ هیجان، بدون هیچ هدف بزرگ. فقط زنده میمونن.
من نمیخوام اینجوری بشم. نمیخوام یه روز صبح پاشم و ببینم دیگه هیچی برام مهم نیست. ولی راستش رو بخواید، گاهی خیلی سخته. سخته وقتی میبینی اطرافیانت، حتی آدمهای بزرگتر، همین حس رو دارن. انگار یه جور بیماری مسریه. یه جور ناامیدی که همه جا رو گرفته.
همین آرزوهای کوچیک هم که داریم، مثلاً اینکه قبول بشیم، یه دوست خوب پیدا کنیم، یا فقط یه بار حرفمون شنیده بشه... حتی همینها هم گاهی خیلی دور به نظر میرسن. انگار یه دیوار نامرئی دورمون هست که نمیذاره به اون چیزهایی که میخوایم برسیم.
ولی یه چیزی ته دلم هست هنوز. یه چیزی که نمیذاره کاملاً ناامید بشم. شاید این همون بخشی از آرزو باشه که هنوز زندهست. همون صدای کوچیکی که میگه: 'امتحان کن، شاید این دفعه فرق کنه.' نمیدونم. فقط میدونم که نمیخوام تسلیم بشم. نمیخوام اون آدم معمولی بشم که فقط روزها رو میشماره. هنوز ته دلم یه امیدی هست که شاید بشه کاری کرد. شاید بشه این چرخه رو شکست. ولی چطور؟ این سوالیه که خیلی وقتا از خودم میپرسم."
- متنی از اعماق وجودم.
●- راوی خاطرات گمشده.●
#نوشته_های_قلبم
[Void Log]
"منم!
اینی که داری باهاش میجنگی منم!
دشمن نیست، غریبه نیست، رهگذر کوچه و خیابونم نیست، منم!
نه شمشیر دستمه، نه سنگر گرفتم جلوت، نه قراره باهات بجنگم، ببین دستام بالاست! تسلیمم؛ نه از ترس و نه بخاطر ناحق بودنم، فقط به خاطر اونچه که بینمون بود و تو داری به راحتی ازش عبور میکنی.
میدونی؟ من اینجا وایستادم، با دستهای بالا رفته. نه به خاطر اینکه ضعیفم یا میترسم، بلکه چون فهمیدم این تقابل، این جنگیدن، هیچ نتیجهای جز نابودی تدریجی هر دومون نداره. پذیرفتم که دیدگاههامون اونقدر از هم دوره که دیگه راهی برای رسیدن به هم نیست.
شاید الان به من به چشم یه مانع یا یه دشمن نگاه میکنی، همونطور که قبلا نبودم. ولی من همون کسی هستم که زمانی تو رو میشناخت، با تمام وجود. کسی که شاهد بود چطور روزها رو پشت سر گذاشتیم، چطور با هم تجربهها ساختیم. حالا فقط ایستادم، چون دیگه کشمکشی معنی نداره. به حرمت اون بخش از گذشته که برای هر دومون اهمیت داشت، حتی اگه تو دیگه اهمیتی بهش ندی. من اون گذشتهای هستم که داری سعی میکنی پاک کنی، اما من هنوز اینجام، فقط در سکوت."
- راوی خاطرات گمشده.
#نوشته_های_قلبم