[Void Log]
در امتداد آبی و سبز
اینجا، درست رو به روی این همه رنگ و هیجان، حس میکنم یه تیکه از خودم گم شده و حالا پیداش کردهام. این کوههای آبی، انگار همون آرزوهای دور و درازیاند که گاهی انقدر بزرگ به نظر میان که نفس آدم رو میگیرن. و این سبزینهی پُر از موج، مثل حال و روزهای درهم و برهم منه؛ گاهی آروم، گاهی طوفانی، اما همیشه در حال حرکت.
سرم رو کمی به سمت بالا میگیرم، موهام روی شونههام رها شده، شبیه به همون ابرها که انگار دارن توی آسمون رقص محتاطانهای رو اجرا میکنن. چقدر خوبه که آدم میتونه اینجا، جلوی این همه زیبایی، خودش باشه. نه کسی ازت توقعی داره، نه قضاوتت میکنه. فقط تویی و یه دنیا رنگ که تو رو میبلعه.
گاهی فکر میکنم ما نوجوونها هم مثل همین تابلوها میمونیم؛ از دور یه شکل داریم، از نزدیک که بیای، یه عالمه رنگ قاطی پاتی میبینی، هر کدوم یه حرفی دارن، یه رازی رو نگه داشتن. بعضی وقتها انقدر حسهای مختلف تو وجودت میجوشه که نمیدونی کدوم رو دنبال کنی. شادی، غم، هیجان، ترس از آینده، دلتنگی برای چیزی که هنوز نیومده... همه با هم قاطی میشن و یه منظرهی عجیب غریب میسازن.
این خونهی کوچیک توی تابلو، تهِ اون دشت، منو یاد یه آرامش دور میندازه. یه جای امن که میتونی خودت باشی و از شلوغی دنیا فرار کنی. کاش میشد یه لحظه وارد این نقاشی بشم، توی این دشت قدم بزنم، به صدای باد گوش بدم و زیر اون آسمون آبی بیکران، برای خودم رویا بسازم. شاید اونجا بتونم جواب بعضی از سوالهایی رو پیدا کنم که هر شب توی ذهنم میچرخن و نمیذارن خوابم ببره.
آره، اینجا همونجاییه که میشه نفس کشید. جایی که میفهمی تنها نیستی، حتی اگه بعضی وقتها حس کنی هیچکس نمیفهمتت. این رنگها، این کوهها، این دشتها، همه دارن بهم میگن: "ببین، دنیا چقدر بزرگه، چقدر قشنگی داره... تو هم جزئی از همین قشنگی!" و این، تنها چیزیه که این روزها دلم میخواست بشنوم.
-راوی خاطرات گمشده
#نوشته_های_قلبم