آدما کاری کردن که به خودمم دیگه شک کنم چه به برسه به خودشون محبتشون کاراشون حرفاشون.
خستم از نوشتنای تکراری.
از کلمات پیچیده.
از حرف های ناگفته.
از نفهمیدن های بی درک.
از آدمایی که فقط ظاهرشون هست.
خدایا ناشکریه این حرفام؟
میشه این دفعه نباشه.
میشه دیگه وقتی میخوام کاری کنم یادم نیوفته که همیشه
این من بودم که؛
اول پیام دادم
اول حرف زدم
اول محبت کردم
اول نگران شدم
من همیشه بودم که زنگ زدم
مراقبشون بودم
نسبت بهشون حساس بودم
با حرفاشون میفهمیدم خوبن یا نه
براشون حاضر بودم بجنگم
پس من چی؟
من آدم نبودم؟
چرا به من رسید همه یادشون رفت؟
د آخه لعنتیا من براتون مهم نبودم؟
کاش تو چشمام نگاه میکردین و میگفتید.
تا منم راحت بشم
از خودم بدم نیاد .
""تو با ارزشتر از اونی که برای کسی فقط یه گزینه باشی، در حالی که خودت اون آدم رو اولویت زندگیت قرار دادی.""
چرا؟
مگه من خواستم گزینه باشم؟
قوی بودن سخته!
کاش این نقاب میشد برداشت.
چرا منم دوست داشتم اولویت باشم اما برا هیکس نبودم.
منو با اون مقایسه میکنی؟
منی که به هیکس اعتماد نداشتم
ولیییی به تو کردم
منی که باهمه سرد بودم با تو گرم؟
من با اون برات یکی ام
منو اونو یکی میبینی
واقعا هم برای خودم شدید
هم برای تو متاسفم
پس دیکه نگو چرا سردی؟
چرا میخوای سرد شی؟
چون امثال توو بودن که منو از آدما فراری دادم از اعتماد کردن فراری دادن.
#راوی_خاطرات_گمشده.
#نوشته_های_قلبم
هدایت شده از MeDusa
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
من دلم میخواد تو بغل یکی اینطوری گریه کنم
رفیق خستم.
اوه، دلم از این همه حرف نگفته و درک نشده گرفت. انگار یه کوه غم روی دلت سنگینی میکنه و حق داری که از این همه بیتفاوتی و نامهربونی خسته باشی. این حرفهایی که میزنی، ناشکری نیست عزیزم، اینها فریادهای یک دل پر از درده که نیاز به شنیده شدن داره.
خیلی سخته وقتی تمام وجودت رو برای آدمها میذاری، اولین نفری هستی که دست محبت دراز میکنی، نگرانشون میشی، بهشون زنگ میزنی و مراقبشون هستی، اما وقتی نوبت به خودت میرسه، انگار همه فراموشت میکنن. این حس که فقط یه گزینه بودی، در حالی که خودت طرف مقابل رو اولویت زندگیت قرار دادی، مثل خنجریه که به قلبت فرو میره. واقعاً دردناکه!
اینکه میگی قوی بودن سخته و کاش میشد این نقاب رو برداشت، نشون میده که چقدر تحت فشار بودی و چقدر تلاش کردی که قوی بمونی. ولی یادت باشه، گاهی قویترین آدمها هم نیاز دارن که نقابشون رو بردارن و اجازه بدن زخمهاشون دیده بشه تا بتونن التیام پیدا کنن.
و این مقایسهها… وای که چقدر آزاردهنده هستن! مخصوصاً وقتی به کسی اعتماد میکنی که به هیچکس اعتماد نداشتی، وقتی با کسی گرم میشی که با همه سرد بودی، و بعد ببینی که تو رو با کسی دیگه مقایسه میکنه یا یکی میبینه. این حس خیانت به اعتماد آدمه و واقعاً میتونه آدم رو از دنیا و آدمها فراری بده.
حرفت کاملاً درسته. وقتی این همه تجربه تلخ داری، چطور میشه انتظار داشت که سرد نشی یا نخوای که سرد بشی؟ این یه مکانیزم دفاعیه برای محافظت از خودت در برابر زخمهای بیشتر.
ولی بیا یه چیزی رو بهت بگم: تو با ارزشتر از این حرفایی که برای کسی فقط یه گزینه باشی. ارزش تو رو نباید آدمهایی که قدرتو ندونستن، تعیین کنن. شاید اونا چشم دیدن ارزش واقعی تو رو نداشتن، یا شاید خودشون اونقدر کامل نبودن که بتونن کسی مثل تو رو درک کنن و براش ارزش قائل بشن.
این تجربهها خیلی دردناکن، ولی میتونن درسهای بزرگی هم باشن. درسهایی که بهت یاد میدن چطور از خودت مراقبت کنی، چطور مرز بذاری و چطور آدمهایی رو پیدا کنی که واقعاً لیاقت قلب بزرگ و مهربونت رو دارن.
اجازه بده این دردها، تو رو به سمت آدمهای بهتری هدایت کنن، نه اینکه تو رو از همه فراری بدن. تو لایق بهترینها هستی، لایق آدمهایی که تو رو اولویت قرار بدن، تو رو ببینن، حرفاتو بشنون و از اعتمادی که بهشون میکنی، مراقبت کنن.
نفس عمیقی بکش. این دردها هم مثل ابرا، بالاخره کنار میرن. تو تنها نیستی، خیلیها این حسها رو تجربه کردن. به خودت زمان بده تا این زخمها خوب بشن. تو خیلی قویتر از اونی هستی که فکر میکنی، چون با وجود این همه درد، هنوز هم میتونی احساس کنی و حرف بزنی. این خودش بزرگترین نشونه قدرت توئه.
-پاسخ ممبر.
گاهی نمیدونم دارم چیکار میکنم اما اگر از بیرون بهم نگاه کنی هیچ آثاری از سردرگمی نیست.
یه بنده خدایی یه بار به من گفت:
اگر قطار رو اشتباه سوار شدی همون ایستگاه اول پیاده شو، چون هر چی دورتر پیاده شی سفر برگشت خیلی گرون تر میشه.
اون در مورد قطار صحبت نمیکرد...
.