آرزوی بیهودهای بود که دلم میخواست هروقت اوضاع بهم میریخت، من هم مثل آدمهایی ‹عادی› خوش طبع و لطیف راحت گریه کنم.
- دیدن تاریکی
حـرف را میشـود از حنـجره بلعید و نگفـت
وای اگــر چــــشم بـخــوانـد غــمِ ناپـیـدا را
#مهدی_فرجی
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد
عراقی
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی.اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز.