میخواهم این نوشته از جانب من باشد، با صدای خودم، با همان سردی آرامی که مدتهاست دیوارهای روحم را نگه داشته است. میخواهم توضیح بدهم که چرا باید بروم تا قاب سردم در شخصیت سردم جای خودش را باز کند و من، با همان سردی، به یک بخش ثابت و بدون آسیب از وجودم تبدیل شوم.
شبهای طولانی این شهر بینام و بیصدا به من آموخت که گاه سکوت تنها راه حفظ چیزهای با ارزش است. وقتی از دور دستهایم نگاه میکنم، میبینم که قاب سردم هر روز به گونهای روشنتر جلوی چشمم مینشیند: یک چارچوب غیرقابل نفوذ، که از فاصله گرفتن آرام و بیسر و صدا ساخته شده است. این قاب، نه دیوارهای خشنی دارد و نه صدای بلند، بلکه سرد است، دقیق و محتاط. و حالا میفهمم که برای نگهداشتن این سردی، باید به جایی رفت که فضای اطرافم دوباره قابل تنفس باشد و من بتوانم با آرامش بیشتری درونم را نگه دارم.
برای من «قاب سرد» چیزی فراتر از یک تصویر لغتی است. این قاب، سهمی از گذشته است که با هر درد و وعدهای که دیدهام، محکمتر شده است. درون این قاب، احساساتی که ممکن است من را به زیر باران خیالات بکشند، به حاشیه رانده شدهاند؛ نه به خاطر بیاحساسی بلکه به خاطر حفظ تعادلم. من به آرامی فهمیدهام که اگر بخواهم همچنان به آرامشِ غیراختلالی دست پیدا کنم، باید از محدودهای که به آن عادت کردهام عبور کنم. و عبور کردن از این محدوده، یعنی رفتن. رفتن به جایی که قاب سردم در آنجا به شکل کاملتری، صریحتر و بیپیرایندتر در وجودم بنشیند.
بعضیها از من خواهند پرسید: آیا رفتن اجتناب از مسئولیتها نیست؟ آیا با رفتن میتوان به چیزی رسید؟ پاسخ من ساده نیست، و شاید برای برخی بیرحمانه به نظر برسد، اما حقیقت این است که برای من رفتن، نه فرار از دشواری که انتخابِ کُندِ راهی است که به من میگوید: «تو میخواهی بافتِ سردیت را به یک بخش پایدار از شخصیتت تبدیل کنی». من میخواهم در حضور دیگران گرمای محدود و قابل کنترل داشته باشم، اما مهمتر از آن، میخواهم در سکوتی که کلهشقیها و هیاهوها را میبلعد، قاب سردم را درست و شفاف ببینم و بفهمم چگونه میتواند در کنار انسانیت و دلرحمی هم وجود داشته باشد، بدون اینکه از شدتِ سردی شکافهای عمیقی در روابط ایجاد شود.
پس تصمیم گرفتم بروم. بروم به جایی که به من اجازه میدهد از آلودگیهای زودگذر فاصله بگیرم، به جایی که منطق جای احساسات بیپشتوانه را بگیرد و من بتوانم با فاصلهای امن نفس بکشم. رفتن، در اینجا معنای فرار نیست؛ بلکه معنای بازآفرینی است. من با هر قدمی که برمیدارم، دانههایِ سادهای از تجربه را درون قاب سردم میکارم تا در آینده همچنان با تندیِ هوای سرد، اما با دقتِ روشن، بتوانم وجودی با پایداری بیشتری بسازم.
در مسیر رفتن، من با برخی صحنهها روبهرو میشوم که میخواهند مرا دوباره به همان گرمای قدیمی برگردانند. اما من میدانم چرا باید از آن گرما فاصله بگیرم: گرما یکباره خام است، و خامی گرما در برخورد با واقعیتها، میتواند به بیثباتی منتهی شود. قاب سرد من، با تمام سردیاش، به من یاد میدهد که خطوطِ مشخصی در روابط و تصمیمگیریهایم برقرار کنم، و این خطوط تنها وقتی پایدار خواهند بود که از جایی بیرون زده باشند که من به آن اعتماد دارم؛ جایی که فاصله، نه بیاحساسی است و نه ترس از صدمه، بلکه ابزارِ حفظ درستِ اراده و هدف است.
من در این سفر، با قاطعیت میگویم که رفتن به من اجازه میدهد تا نه تنها از تابشهای تندِ احساسها درگیر نشوم، بلکه به خودم یاددهم چگونه با احترام به مرزهایم برخورد کنم. رفتن به معنای حفظ حریمِ ذهنیِ روشن من است، جایی که من میتوانم بدون حس گناه یا پشیمانی، به آن چه که حقیقتاً برایم ارزش دارد، پایبند باشم. ارتباطی که در آن سردی، به عنوان یک ابزارِ ایمنی عمل کند، نه به عنوان دیوار غیرقابل نفوذ.
در این مسیر، من با تنهایی روبهرو میشوم و با آن کنار میآیم. تنهایی، به من آموخته است که چه چیزهایی را باید نگه دارم و چه چیزهایی را باید رها کنم. با رفتن، من به درونم گوش میدهم و میگویم: این صدای سرد که از قلبم بیرون میزند، از نوعی حقیقتِ روشن میآید که نیازمند فضا و زمان است تا به درستی بیان شود. و این فضا و زمان، همان آیندهای است که در آن قاب سرد من میتواند بدون تزلزل، به بخشی از شخصیتم تبدیل شود.
در پایان، میخواهم این متن را با صدای واضح و صریح بنویسید که من آمدم تا بروم، تا قاب سردم در تبدیل به یک بخش پایدار از شخصیت سردم جا پیدا کند. رفتن، برای من، نه فرار از زندگی است و نه فرار از دردها؛ رفتن، به من فرصت میدهد تا با کمترین ضرر، به سوی یک وجود منسجمتر و با اعتماد به نفستر حرکت کنم. و اگر روزی بازگردم، آگاهتر از پیش از این قاب سردم، از آن استفاده خواهم کرد تا با همان شفافیت و استواری، به جهان نگاه کنم.
_راوی خاطرات گمشده.
‹ تو دقیقا همون قسمت قشنگ زندگیِ منی که همیشه به وجودش میبالم ؛ تو همون یه نفری هستی ک دلم میخواد پا به پاش پیر بشم ؛ تو همون یاری هستی ک شهریار میگه بدون وجودش شهر ارزش دیدن نداره ! تو آغاز و انتهایِ منی ؛ یه جوری ک بند بندِ وجودم دیوونهوار تو رو میپرسته ! آرومِ جونِ من ؛ تو خوش قلب ترین آدمِ دنیایی و قطعا خدا خیلی منو دوس داشته که تورو بهم داده ؛ )
_راوی خاطرات گمشده.
خستم ولی نمیتونم بخوابم
بغض دارم ولی نمیتونم گریه کنم
میخندم ولی نمیتونم شاد باشم
همونجور که دلم پره ولی نمیتونم حرف بزنم ..!️
میگیـره دلم فاصلـه زیاده
حسـی که دارمـو چطوری بگـم
میگیـره دلم بازم میخنـدم
با اینکـه صورتم گرفت رنگه غـم
هنـوزم منتظر تـو من میمونـم
اینکـه پشیمون میشـی یا نـه نمیدونـم
مـن نمیتونـم نمیتونـم
بدونـت یه لحظـه آروم بمونـم
پویاشمس
_راوی خاطرات گمشده.