میگیـره دلم فاصلـه زیاده
حسـی که دارمـو چطوری بگـم
میگیـره دلم بازم میخنـدم
با اینکـه صورتم گرفت رنگه غـم
هنـوزم منتظر تـو من میمونـم
اینکـه پشیمون میشـی یا نـه نمیدونـم
مـن نمیتونـم نمیتونـم
بدونـت یه لحظـه آروم بمونـم
پویاشمس
_راوی خاطرات گمشده.
چشمم به راهِ تو، دلم در اضطراب است
این فاصله یادآور رنج و عذاب است
لحظه به لحظه میشمارم روزها را
در کشور روحم پس از تو انقلاب است
بر آب و آتش میزنم وقتی. نباشی
یک چشم من خون است یک چشمم گلاب است
دور تو میگردم تمام روز...
مینویسم
تا فراموش نکنم
تا خاطراتم را
در جوهر کلمات
زنده نگه دارم
مینویسم
تا جهانم را خودم بسازم
جایی که رویاها محدود نیستند
و احساسات در قفس نمیمانند
شاید قلمم هنوز خام باشد،
اما هر واژهای که مینویسم،
قدمی به سوی آیندهای است
که در آن من یک نویسندهام...
_راوی خاطرات گمشده.
در خیابانِ غزل، اسمِ تو معنا میشود؛
کوچهباغِ عاشقی، با مِهر، پیدا میشود؛
روی هر کوچه، شماره مینویسم؛ چون فقط،
گفتنِ حرفِ دلم، با رمز و ایما میشود!