هدایت شده از - پناهگاهِ پناه ؛
بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا
جلوى ريختن اشكات رو بگيرى : )
من از مردم متنفر نیستم ، فقط حسِ بهتری دارم وقتی آدمهایی که درکی از من ندارند دور و برم نیستند ..
آنها خوشبختند ، آزادند.
ولی ما چه هستیم؟
یک مشت سایه های سرگردان با افکار شوریده در هم میلولیم.
شبای تاریكِ خیلی زیادی و تنهایی سر کردم عزیزِ من ؛
حالا دیگه از هیچ شبِ تاریکی نمیترسم ..
بسیار سخن بود ، نگفتیم و گذشتیم ..