eitaa logo
دانلود
کسانی را می‌شناسم که ظاهر ِآراسته‌ای داشتند ، ولی نه وفادار بودند و نه آدم ..
دلتنگم و با هیچکسم‌ میلِ سخن نیست ..
راستش را بخواهی ؛ من ساخته شده از تلنبار هیچ ام . تلنباری از غم هایی که دلیلی برایشان نمی یابم .
این زندگی یه حال خوب به هممون بدهکاره؛
هیچ وقت فکر نمیکردم یه ادم بتونه انقدر غمگینم کنه .
ناامید کننده‌ترین آدمی بودی که بهش امیدوار بودم .
‌هیچکس بلد نیست‌ کجا نمک بپاشه، جز به همون زخمی که خودت بهشون نشون دادی .
تایم فداتون:)
[پژواکِ آنچه نرسید] ساعت دقیقاً سی و هفت دقیقه بامداد است. از این ساعت‌های مرده که انگار خود زمان هم خسته شده و فقط برای من تیک‌تاک می‌کند. پشت پنجره، شهر زیر لایه‌ای از سکوت خاکستری خوابیده، اما اینجا در اتاق من، کابوسِ روشنی جریان دارد: کابوس نرسیدن‌ها. من جولی. و احتمالاً تنها کسی هستم که هنوز به یاد دارد دقیقاً کجا مسیرمان از هم جدا شد. یک ایستگاه قطار قدیمی بود؛ بوی گوگرد و باران مانده بر سنگفرش‌ها. یادت هست؟ قرار بود با هم سوار شویم، مقصد مهم نبود، مهم این بود که با هم باشیم. من چمدانم را بستم، حتی یک بار هم برای اطمینان پشت سرم را نگاه نکردم، چون می‌دانستم تو پشت سر منی. اما قطار رفت و من ماندم. نه تنها، بلکه با تمام بارِ ‘نرسیدن‌ها’. می‌دانی، بزرگترین دروغی که درباره‌ی دلتنگی شنیده‌ام این است که زمان همه چیز را درمان می‌کند. دروغ است. زمان فقط لایه‌های غبار ضخیمی روی خاطرات می‌نشاند، اما هر صبح که بیدار می‌شوی، همان غبارها را کنار می‌زنی تا ببینی آن نقطه‌ی گمشده هنوز سر جایش خشک شده و منتظر است. من راوی خاطرات گمشده‌ام. نه خاطراتی که فراموش کرده‌ام، بلکه خاطراتی که قرار بود اتفاق بیفتند و نیفتادند. آن قهوه‌های صبحی که در کافه‌ای در پاریس قرار بود بنوشیم؛ آن شعر که قرار بود برای اولین سالگردمان بنویسم؛ آن نگاه نهایی که قرار بود در آغوش هم شکل بگیرد و نشد. این‌هاست که من را زنده نگه داشته است. بعضی‌ها می‌گویند باید جلو رفت. اما چطور می‌توانم جلو بروم وقتی تمام قدم‌هایم وزن یک ‘کاشکی’ را حمل می‌کند؟ نرسیدن، یک جور ایستادن ابدی در لحظه‌ی اوج است. تو هیچ‌وقت دلت برای داشته‌هایت تنگ نمی‌شود، دلت برای آنچه که می‌توانست باشد، اما ترجیح داد در خیال بماند، تنگ می‌شود. این اتاق پر از سایه‌ی تو است؛ سایه‌هایی که از نورِ نرسیدنِ ما شکل گرفته‌اند. و من، جسیکا، هنوز اینجا نشسته‌ام، نگهبان این ویرانه‌ی زیبا، امیدوارم که شاید روزی، اتفاقی، این ‘نرسیدن’ هم به یک ‘رسیدنِ’ جدید تبدیل شود… هرچند می‌دانم که این فقط یک خیال واهی دیگر است برای ادامه‌ی این شب‌های بی‌خوابی. به قلم:راوی خاطرات گمشده(جسیکا)
هدایت شده از هیس!
من اولویت دوم نیستم ، الویت ۲۹۴۹۵۸۵۸ ام هستم.