من جایی در گذشته خودم را جا گذاشتهام ..
میان لالایی های مادرم ، در کوچه و بازار های شهر و بوی کاهگل های دیوار خانه ها عصر های پاییزی ..
آری من خودم را جا گذاشتهام شاید در این حوالی و شاید در اعماق خاطرات
ولیکن هیچکس هرگز به دنبالم نگشت تا مرا بازگرداند ..دگر خودم را گم کردهام و حال در باتلاقی از اندوه و درماندگی یافتهام .
+تراوشات ذهنم .
من خسته ام خسته از دردهای ناگفتنی و
خسته از سکوتی جانکاه خسته از کاسه ی صبری که لبریز شده ایا می شود با دانه های اشک خانه ای ساخت بهر تنهایی خویش شاید آن جا بتوان
آزاده بود
و آزاد مرد ..