زندگی، حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی به آن بیاعتنایی، حتی وقتی که از قبولش سر باز میزنی از تو قویتر است. از همهچیز قویتر است. آدمها از اردوگاههای کارِ اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد کردند، مردان و زنانی که شکنجه شده بودند، مرگ عزیزان و خاکستر شدنِ خان و مانشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دویدند، دوباره دربارهی هوا حرف زدند و در مراسمها شرکت کردند. باور کردنی نیست، اما همین است دیگر. زندگی از هرچیزی نیرومندتر است.
تصمیمات اشتباهی گرفتیم، در طول روز و شب. ولی مهم این است که بتوانیم با آن تصمیمات کنار بیاییم و به زندگی ادامه بدیم، چون این رسم زنده ماندن است. همانطور که درختان پس از تصمیم خود برای ریختن برگهایشان در پاییز پشیمان می شوند، ولی دیگر تصمیم خود را نمی توانند برگردانند و ما هم با آن وفق مییابیم.
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد؛ گفت میبینی؟ لباس هایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند؛ کمتر لباسی آن بیرون هست که درونش ‹انسان› باشد؛ به راستی که دنیا رختکنِ بزرگیست.
بعضی از آرزوهای آدم انقدر دیر براورده میشه کهآدم دلش میخواد به خدا بگه وقتش دیگه گذشته مال خودت.