داستایفسکی میگه: من چرا باید یک نفر را احتیاج داشته باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟ خودم با خودم میتوانم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفهای خودم را راحت تر بفهمم!
و اگر کسی به اینجا برسد دیگر نه میگردد، نه انتظار میکشد...
تو ذاتت از صداقته اما تو بازی روانی
آدما گیر میوفتی. . همون آدمایی که به
ظاهر اینقدر خوبن که هیچکس نمیتونه
بد ذات بودنشون رو باور کنه ،
در غروب سردِ پاییز، آنگاه که آخرین برگهای خسته از شاخه جدا میشدند، او روی نیمکتِ کنار رودخانه نشسته بود. دفتر کوچکش را در آغوش گرفته بود، همان که سالها پیش، نامِ او را با خطی لرزان بر جلدش نوشته بود.
باد بوی کهنگی خاک و اشک را با خود میآورد. هر ورقی که میزد، صدایی شبیه آه میداد؛ گویی دفتر هم از دلتنگی او خبر داشت. در میان سطرها، لبخندهای قدیمی هنوز زنده بودند — اما در پسِ آنها، جای خالیِ کسی موج میزد که دیگر در هیچ سطری برنمیگشت.
او به آسمان نگاه کرد؛ ابری نبود، اما دلش بارانی بود. سکوتِ رود تنها پاسخِ او را میداد — آرام، بیتفاوت، درست مثل خودش که روزی قول داده بود منتظرش بماند.
دفتر را بست، لبخندی محو زد و زیر لب گفت:
«بعضی صداها حتی وقتی فراموششان میکنی، هنوز در دلِ سطرها زندهاند...»
و بعد، آخرین برگ از درخت افتاد؛ درست وقتی که او برخاست و بیآنکه به پشت سر نگاه کند، در مهِ غروب گم شد.
_راوی خاطرات گمشده
_تکه نویس
#نوشته_های_قلبم
نبودسهممنازتودراینجهانبیپایان ؛
به نام او
نصیحت امشب یک کلام.
فقط اینکه یادتون باشه لازم نیست درد تون رو بگید.
#نصیحت_امشب❤️
شبتون خوش عزیزای من
به «نقطهویرگول» خوش آمدید؛ جایی که داستانها مکث میکنند، اما پایان نمییابند.
آیا شما هم نویسندهای هستید که میداند چگونه یک جمله را به اوج برساند؟ جایی که کلمات در اوج تأثیرگذاری، مجال نفس کشیدن پیدا میکنند؟
«نقطهویرگول» یک خانه نیست، یک توقفگاه هنرمندانه در مسیر روایت شماست. ما بستری برای:
https://eitaa.com/joinchat/3421832556Cb738fe8320
گپ نویسندگان آیدن(نقطهویرگول)
نویسنده*