[Void Log]
جزو مسخرهترین روزهای زندگیم بود
وای وای اره امروز افتضاح بود
جدا از همه ی اینا من به خودم ایمان داشتم ولی امروز گند زدم
خونبهای سکوت
ای قامتِ خمیدهی حُسن! ای فاطمهی آسمانی که بر زمین آمدی تا زمین، طعم بهشت را بچشد. چه مظلومانه پر کشیدی از خانهای که جز عشق در آن نیافریدی، و چه غریبانه تن خاکیات را سپردی به دستهای پدری که خود کوه صبر بود و در غم تو، تمام صبرش شکست.
نمیدانم کدام درد، سنگینتر بود؟ دردِ پهلو، یا سنگینی بارِ تنهاییِ مردی که قرار بود پشت و پناهت باشد؟ آه از آن شب که سقف خانه، شاهد راز بود و دیوار، شاهد فریاد ناگفته. هر خشت این خانه، اکنون با نام تو، نوحه میخواند و هر سنگی، داغ مسمار را بر سینه میفشارد.
ای شرمِ عالم از دیدن آن شبِ بیمهتاب! شبی که دستهای علی (ع) به جای نوازش، مرهمِ زخم گذاشت و چشمانش، وسعتِ کویرِ بیکسیاش را دید. آن لحظه که نفسهای ملکوتیات به شماره افتاد، نه تنها جان تو، که روحِ عدالت در کالبد هستی، به احتضار رفت.
چگونه علی (ع) توانست خاکی بر قبرت بریزد و خاکی بر قلبش نریخت؟ چگونه توانست تو را در دل شب، بیحضور جمعیت، به خاک سپارد و این رسمِ غریبانهی وداع را رقم زد؟ قبرت، ای مادرِ بیمادران، شد پنهانترین رازِ تاریخ؛ غمی که تا ابد، در سینهی شیعه موج خواهد زد.
بگذار این چشمها، اینبار نه از باران رحمت، که از خونِ دلِ تو ببارد. بگذار زبانها در وصف عظمتت لال شوند و تنها نوای «وای فاطمه» را زمزمه کنند.
ای باغبانِ حیات که ثمرت را چیدند، شهادتت را تسلیت میگوییم، ای بانوی پهلو شکسته و ای تمامِ غربتِ هستی.
#راوی_خاطرات_گمشده
#نوشته_های_قلبم
#کپی_اصلا_راضی_نیستم