ولی من معتقدم که آدمها رو میشه از نگاهشون شناخت و ذات هر کس از چشمهاش معلومه، مثلا تو چشمهای بعضیها که نگاه میکنی اونقدر مهربونی و قشنگی میبینی و حسهای خوب میگیری که دلت میخواد بغلشون کنی و بگی ممنون بخاطر این همه آدم حسابی بودن.
من تا ته احساسمو نشون دادم…
حالا اگه دلش برام تنگ شد، نوبت اونه که بفهمه باید بجنگه، نه فقط نگاه کنه.
وقتی روح مهربونی داری، شوخ طبعی، نگرانشونی و رفاقتت بدون قید و شرطه. تو کسی رو از دست نمیدی. اونا تو رو از دست میدن.
پیش هر کی هر حرفی و نزن؛ شاید تو از اون حرف منظوری نداشته باشی ولی آدما به قدری عوضین که اون حرف رو جوری میچرخونن که همه انگشت اشاره ها به سمت تو برمیگرده!
وقتی باهام حرف نمیزنی، من به جاش فکر میکنم. فکر میکنم و فکر میکنم؛ اونقدر راجع به چیزایی که حتی به ذهنتم خطور نمیکنه فکر میکنم و چیزای عجیب و غریب از سرم میگذره وقتی باهام حرف نمیزنی، تو سرم با خودم حرف میزنم، تصمیم گیری میکنم و به نتیجه میرسم، اگه یه روز دیدی خبری ازم نیست بخاطر اینه که به این نتیجه رسیدم که دیگه برام مهم نیست.
جانم من به یقین میدانم که شمرده نیستم، نه در جهان هستی بلکه حتی بین آشناهایم، بین کسانی که ادعا میکنند مرا دوست دارند. میدانم که ارزشی برای کسی ندارم و این برایم دردناک نیست چرا که از کودکی میدانستم، اما شدت تنفر من به آدم هایی که تظاهر میکنند برایشان ارزش دارم باورنکردنی است، اما از تنفرم نسبت به خودم بیشتر نیست.
من همان کودک طرد شده از عشق، همان کودکی از طفولیت با بی ارزشی کنار آمد، و همان کودکی که با نحسی زاده شد؛ حال به همان درجه از بی احساسی رسیدهام که اگر به من سنگ بگویید میپذیرم.
تاریکی مکان امنِ من بوده و است. تظاهر به خوشحالی مرا متلاشی کرد و حالا به نخسه اصلی خود برگشتهام.
و چیزی که در این مدت توجه مرا جلب کرد، هیچکس نفهمید که خنده هایم واقعی نیست و تنها تظاهر میکنم که حالم خوب است. حالا مضحک است که فکر میکنید اتفاقی افتاده است یا آسمان به زمین آمده است که من دیگر آدم قبلی نیستم.
نه عزیزکم نه، من تمام مدت را دروغ گفتم و تو حتی به چشمانم نگاه نکردی که متوجه این موضوع بشوی. و حالا که فهمیدهای دیر است چرا که حال من خودم نشانت دادم که فرسوده و خستهام، و اگر من به تظاهر دادن ادامه میدادم تو هرگز متوجه نمیشدی که من چه عذابی را تحمل میکنم تا شاد به نظر برسم.
دیر است غنچهی من، خیلی دیر است.
پس از بارها فرار، تصمیم گرفتم چشمان خودم را بخوانم. میدانستم قرار نیست چیز جالبی در آن دور دست ها پیدا کنم اما تصمیمم را گرفته بودم. انعکاس خودم را در آیینه دیدم و پس از مدت ها به چشمان خودم نگاه کردم، نگاهی که از ان میترسیدم، میترسیدم چیزی را که نباید را بفهمم.
لایه اول را شکافتم، نفرت بود، نفرت از همه، از آدم ها و از دنیا. نفرتی که غیر قابل انکار بود. سراغ لایه دوم رفتم، دچار تردید شده بودم، باید ادامه میدادم؟
شکافتم، خشم بود، خشم از تنهایی و بی کسی، خشمی که موجب شده بود از همه دوری کنم، دیگر تردیدی نداشتم و به سراغ سومین لایه رفتم.
شکافتم، کینه بود، کینه از تمام آدما هایی که بدون اینکه آسیبی به انها زده باشم تیکه تیکهام کرده بودند، کینهای که نمیتوانستم آن را به انتقام تبدیل کنم.
شکافتم، لایهی یکی مانده به آخری غم بود، فقط غم.
اخرین لایه را شکافتم، دخترکی تنها که زانوهایش را بغل کرده بود و میگریست، عروسکی خاک خورده را هم در آغوشش گرفته بود و فشار میداد. وقتی کسی سعی میکرد به او نزدیک شود چنان جیغ میکشید که همه از او دور میشدند. ساعت ها او را از دور نگریستم، اشک هایش بند نمیآید، انگار که کل زندگی اش در حال اشک ریختن بود. پس از ساعت ها به خودم جرعت دادم و صدایش کردم.
سرش را بالا اورد و با چشم های قهوهایه روشنش به من زل زد و با صدایی لرزان گفت:«تمام مدت را منتظر تو بودم»
منتظر من؟ یعنی او من بود؟
ترس بود، لایهی آخر منِ ترسیده بود، تمام لایه ها بهانه ای بود برای لایهی آخر. ترسیده از همه چیز.
نزدیک تر رفتم، از جایش بلند شد و همانطور که عروسکش را در دست گرفته بود گفت:«چرا انقدر دیر؟»
چه جوابی داشتم؟ باید میگفتم میترسیدم؟ باید میگفتم تمام عمرم را فرار کرده بودم؟
چیزی نگفتم، سرم را پایین انداختم و اشک هایم سرازیر شدند. نزدیک تر شد و گفت:«با اینکه دیر شده است، اخرین آغوش را به تو هدیه میدهم»
دستانم را محکم دورش پیچیدم و با صدای لرزانم گفتم:«مرا ببخش»
چیزی نگفت، احتمالا سکوت علامت رضاست، شاید هم بدون هیچ حرفی فقط به سادگی مرا نبخشید.
آغوشم را رها کرد و رفته رفته از من دور شد، رفتنش را میدیدم و محو شدنش را در سیاهی مطلق.
حالا داستان چشم هایم را خواندم و وقتی کتاب هزار صفحهای خاک خوردهاش را بستم، احساس سنگینی داشتم، انگار که بار تمام کتابی که از سنگینی حتی نمیشد آن را بلند کرد را روی دوشم گذاشته بودند.
هر چقدر دوستش داشته باشی، بیشتر ازش ناراحت میشی، بیشتر حسودی میکنی، بیشتر روش حساس میشی، همش دلتنگی، همش بهش گیر میدی، یه روز حالت رو نپرسه دلت میگیره، همش بهش فکر میکنی و دلیل اینها دوست داشتن زیاده عزیزم.
وخدا نکند شب قبل، روزی که کلی کار و اتفاق پیش روی آدم است، آدم غمگین شود و دلتنگ
آدم، این موجود قوی که در برابر طوفانها و سختیها دوام آورده است و خم به ابرو نیاورده یهو با فکری و خیالی آنچنان ضعیف میشود و بی پناه که هرچیزی اورا به وحشت میاندازد...