حرفی که میخوای رو نمیزنی
از ترس اینکه کسی ناراحت نشه
کاری که نمیخوای رو انجام میدی
از ترس اینکه به کسی بر نخوره
بر خلاف میلت و طبق نظر اطرافیانت زندگی میکنی چون میترسی که تایید نشی
در حقیقت این تو نیستی که زندگی میکنی
این ترس های توئن که دارن جای تو زندگی میکنن
به خودت بیا
سلام بر تویی که
آنقدر قوی حسابت کردند که نه کسی
همراهیات کرد و نه کسی نگرانت شد
و همیشه خودت تک و تنها زخمهات را بستی
و اشکهات را پاک کردی و مقتدرانه
به پیش رفتی و ادامه دادی، جوری که
با وجود آنهمه زخم، حتی احتمال هم ندادند
که تو در خلوتت چقدر شکنندهای و چقدر نیاز به حمایت داری.
شدیدترین شکل تنهایی، زمانیست که انسان فروپاشی دنیایش را تماشا میکند و جز خیره ماندن، هیچ کاری از دستش برنمیآید.
هیچوقت،
حتی برای یک لحظه،
حس نکردم که مایهی افتخار کسی بودم.
نه پدر و مادرم، نه خودم، نه هیچکس دیگهای تو این دنیا..
هر بار خواستم قدمی بردارم، زمین خوردم.
هر بار خواستم بجنگم، خستهتر برگشتم.
هیچکجا موفق نشدم..
هیچجا نشونی از من نیست، جز پشتِ سکوهای خالی و فرصتهای از دست رفته.
اون نگاهای بیامید و اون لبخندای مصنوعی خانوادم، همهشون داد میزنن که من شدم مایهی شرمندگی.
شدم باری که هیچکس نمیدونه باهاش چی کار کنه، فقط تحملم میکنن.
من حتی توی چشم خودمم شکست خوردم.
هر روز به خودم زل میزنم و از تصویر توی آینه بدم میاد.
یه آدم بیاثر، بیدستاورد، که انگار فقط هست چون نفس میکشه.. نه بیشتر.
بعضی شبها واقعاً با خودم فکر میکنم:
اگه نبودم، چی تغییر میکرد؟ هیچ چیز.
متاسفانه همه فکر میکنن اگه خبری ازمون نیست حتما دورمون شلوغه یا داریم خوش میگذرونیم؛ نمیدونن شاید داریم بدترین روزامونو تو تنهایی میگذرونیم...
اینکه همیشه سکوت میکنیم به معنای رضایت نیست، ما فقط گاهی خستهایم؛ کلافهایم از اینکه به طور مداوم به کسانی توضیح میدهیم که هیچ درکی از آن ندارند؛ ما را همین درد نفهمیدن ها میکشد.