بسیار سخن بود ، نگفتیم و گذشتیم ..
دلم یه سوپرایز گنده میخواد، یه اتفاق خیلی خوب و خیلی قشنگ، یه چیزی که انتظارشو ندارم یهو از سقف بیوفته تو دامنم، من هیچ تلاشی نکنم فقط اتفاق بیوفته اون اتفاق قشنگ.
هر کسی تو کتابِ زندگیش، یه فصلی داره که وقتی بهش فکر میکنه تا اعماقِ وجودش تیر میکشه. از علاقههای بیسرانجام، از محبت به آدمایِ توخالی، از اعتماد به آدمای رفتنی.
من از اون آدمهام که زیاد تحمل میکنم، خودم رو با همه چیز وفق میدم، اما وقتی به نقطه پایان برسم، رفتنم انقدر قاطعانه است که انگار هیچوقت نبودم.
فکر نکن مغروره. شاید یه دل پر داره که نمیدونه چطوری خالیش کنه. شاید انقدر نادیده گرفته شده که دیگه حرف زدن رو بیفایده میدونه.
سختترین کارِ دنیا حرف زدنه. همون طوری که نزار قبانی میگه؛ بیمِ آن دارم که زیاد با تو سخن بگویم، مبادا خسته شوی و بیمِ آن دارم که سکوت کنم مبادا گمان کنی که دیگر برایِ قلبم مهم نیستی!