این متن رو باید قاب گرفت با آب طلا نوشت و زد جایی که دقیقا جلو چشمامونه:
«زمان ِ درستِ رها کردن» نجاتمون میده از وایسادن در جای اشتباه.
گاهی ناامیدی نجات بخشه.
از جایی که چشمه نمیجوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن اشتباست...
بازگشتم و به پشت سر نگاه کردم، شانهای، آدمی، حتی درختی و دیواری نبود؛ چارهی دیگری نداشتم؛ به خودم تکیه کردم...
یه جملهی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود:
«همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد.»
خلاصه که ریلکس باش،
ببین،
بشنو،
بگذر،
جدی نگیر
و یادت بمونه که گاهی صبر خود تلاشه...
تو زندگی یه مرحلهای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی،، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همه چی پوچ و بی معنیه.