این متن رو باید قاب گرفت با آب طلا نوشت و زد جایی که دقیقا جلو چشمامونه:
«زمان ِ درستِ رها کردن» نجاتمون میده از وایسادن در جای اشتباه.
گاهی ناامیدی نجات بخشه.
از جایی که چشمه نمیجوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن اشتباست...
بازگشتم و به پشت سر نگاه کردم، شانهای، آدمی، حتی درختی و دیواری نبود؛ چارهی دیگری نداشتم؛ به خودم تکیه کردم...
یه جملهی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود:
«همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد.»
خلاصه که ریلکس باش،
ببین،
بشنو،
بگذر،
جدی نگیر
و یادت بمونه که گاهی صبر خود تلاشه...
تو زندگی یه مرحلهای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی،، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همه چی پوچ و بی معنیه.
حالم خوب نیست و میترسم با کسی حرف بزنم. که اینروزها حرف زدن، بیشتر غمگینم میکند. چیزهایی هست که نمیخواهی حتی در ذهن خودت مرورشان کنی و بازگو کردنشان، به همزدن خاکستر میماند و آتش خفتهی درونت را شعلهور میکند. دردهایی هست که نپذیرفتهای، که نمیپذیری، که نمیخواهی بپذیری!
در زندگی همهی ما زمانهایی میرسد که قویترین آدم زمین هم اگر باشیم، حریف ارتش مسلح اندوه نیستیم.
دارم یکتنه میجنگم و هر شب با سربازانی خسته و زخمی از نبردی نابرابر، به رختخوابم باز میگردم...
آدمی میداند که روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده میشود! تمام ترسش نیز از همین است!
اما روح بیشتر آدمها زودتر از جسم شان میپوسد
نمیدانم چرا کسی از این موضوع وحشتی ندارد ...!
خانم مشاور میگفت باید و نبایدی وجود نداره ولی مراقب باش چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی..
ممکنه قهوه خوردن با یه آدم اشتباه باعث بشه شما از قهوه بدتون بیاد..!
حالا تو تمام ابعاد زندگیت بهش فک کن.