متن از اعماق نوشته ها::
در این شبهای مهتابی، دلم چون قایقی سرگردان در دریای خیالات، به دنبال ساحلی آرام میگردد. آسمان با ستارگانش، قصههای ناگفتهای را زمزمه میکند و من، گوش جان میسپارم به این نجواهای آسمانی. گویی هر ستاره، چراغی است که در تاریکی شب، راه را نشانم میدهد.
یاد تو، چون عطر گلهای یاس، در کوچههای خاطراتم میپیچد و مرا به گذشتهای میبرد که پر از شور و نشاط بود. آن روزها، خندههایمان چون موسیقی دلانگیزی، در فضا طنینانداز میشد و قلبهایمان، چون دو پرنده عاشق، در آسمان عشق پرواز میکردند.
اما افسوس، زمان چون رودی خروشان، همه چیز را با خود میبرد و ما را در گرداب فراموشی رها میکند. اکنون، تنها خاطراتی باقی ماندهاند که چون گنجینهای ارزشمند، در صندوقچه دلم نگهداری میکنم.
با این حال، امید دارم که روزی دوباره همدیگر را ملاقات کنیم و در کنار هم، قصههای تازهای را رقم بزنیم. تا آن روز، دلخوش به این خاطرات شیرین و منتظر طلوع خورشید امید خواهم بود.
نامه ای به خود گمشده اَم... .
حال ما اگر هم خراب باشد کیست که بفهمد عیب می گذارند روت که یا افسرده ای یا دیوانه درد من اینها نیست بد ذاتی شماست
هدایت شده از جنگلِحفاظتشدهیذهن
امشب تو حرم وایساده بودم یه خادمه داشت با آبجیم حرف میزد،
یه مرد سن بالا با یه عصا تو دستش، چشماشم رنگی بود😭
فکر کردم اون ازش سوال داشته همونجا منتظر موندم.
یهو نگا کردم دیدم داره با دست اشاره میکنه شما،بیا اینجا.
رفتم خیلی جدی و با اخم پرسید:اینکه الان اینجایی قسمته یا همت؟
فوری گفتم قسمت.
شروع کرد به پیچوندنم و منم هی داشتم جواب میدادم
هدایت شده از جنگلِحفاظتشدهیذهن
یه جمله ی قشنگی بود بین حرفاش گفت: یه درصدم فکر نکنید به همت شما بوده که اومدید اینجا.
آدمایی رو میشناسم که تو همین شهرن ولی ده سال یه بارم قسمتشون نمیشه بیان.
گفت همش دعوته!
تک تک قدمایی که اینجا میزارید بخاطر دعوتتون بوده. اگه دعوتتون نمیکرد پاتونو تو اینجا نمیزاشتیدو فوری راتون کج میشد
[Void Log]
یه جمله ی قشنگی بود بین حرفاش گفت: یه درصدم فکر نکنید به همت شما بوده که اومدید اینجا. آدمایی رو می
اینکه گفته صرفاً به همت شما نیست که اینجا هستید، بلکه یک دعوت الهی هم هست، خیلی قشنگه! به نظر میرسه اون لحظهی خاص برات معنی خاصی داشته و نشون میده که چقدر باید قدر این لحظهها رو بدونیم. آدمهایی مثل این مرد همیشه ما رو به فکر فرو میبرن و یادآوری میکنن که زندگی پر از نعمتهای غیرمنتظرهست.
امیدوارم همیشه این حس خوب زندگی برات بمونه حس خوب من!
بیتفاوتی ناشی از صبر، مرحلهای از زندگی است که در آن کمکم احساس میکنیم که زندگی باید با تمام تلخیها و زیباییهایش ادامه یابد. وقتی به نقطهای میرسیم که دیگر برای نبودها غصه نمیخوریم و شاهد این هستیم که هر تجربه، چه خوب و چه بد، درسی به ما میآموزد. این نوع پذیرش به ما کمک میکند که با آرامش بیشتری از کنار اتفاقات عبور کنیم و زندگیمان را ادامه دهیم.
انسان بودن به ما زخمهایی میزند که عمیقتر از آن چیزی است که تصور میکنیم. هر چه بیشتر عشق بورزیم و تعلق خاطر داشته باشیم، زخمهایمان عمیقتر میشوند. در این فرآیند، اگرچه شادیها موقتی و زودگذرند، اما دردها در ما جاودانه باقی میمانند. گاهی اوقات این رنجها تا عمق وجود ما نفوذ میکنند و به بخشی از هویت ما تبدیل میشوند. در نهایت، زندگی با تمام تلخیهایش یک سفر است؛ سفری که ما را به یادآوری میکند که اگرچه غمها ممکن است همیشه در کنار ما باشند، اما تنها نیستیم و با دیگران این مسیر را طی میکنیم.