از خدا دور افتاده بودم ؛ خدا را با خودت به خانهی من آوردی.
سرد و تاریک بودم ؛ نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.
زندگی ترکم کرده بود ؛ زندگی آوردی.
وُدّ.
خندهتو
او برای من مثل خانه بود ، جایی که در آن آرامش ، امنیت و تمام چیزی که نیاز داشتم رو پیدا میکردم.