تـو گر گنـاه مـن شـوی تـوبـه نمیکنم ز تـو.
او تلاش میکرد که حالش خوب شود و انسان شادی
باشد. قدم میزد ، میرقصید ، گریه میکرد ، با دوستانش وقت میگذراند ، کتاب میخواند ، امّا هر چقدر که تقلا میکرد ؛ باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد ، انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز پر نمیشد.