من کل سال دلتنگِ پاییز بودم.
دلتنگِ نمِ بارون ، سرمایِ اول صبح ، قهوه و چایی کنارِ پنجره.
روزهایِ کوتاه ، آسمونِ ابری ، پلی کردن موزیک مورد علاقهام ، پرسه زدن زیر بارون.
دلتنگِ گشتن وسط شهر دنبال کافههای جدید ، دلتنگِ معاشرت با آدمهای مورد علاقم تو عصرهای پاییزی.
”کاش تو این پاییز روزهایی رو تجربه کنی که کلِ عمر منتظرش بودی.“
در نگاهم
آواز حسرتیست
که استخوانم را میترکاند.
ببار بر من اِی ابر ،
ببار که بردباری ویرانم کرده است.
تو میتوانستی بهچشمانم نگاه کنی وَ گلویم را با چاقوی تیز ببُری؛
وَ من میتوانستم در آخرین نفس از تو به خاطر خونی شدن دستهایت معذرت بخواهم.