وُدّ.
بوددختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست! ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!
هر كتابي خوانده ام من را مسلمانم نكرد
تا که با چادر تو را ديدم، مسلمان گشته ام
بالاخره به زندگی برگشتم. بعد از مدتها ..
با فیلم ، آهنگ ، با دیدن آسمان ، با خاطرات.
هر جور که بود باز خودم را به این زندگی رساندم و پیوند زدم.
و حالا من اینجا هستم.
که برایِ تو مینویسم.