اگر از قند لبت حومه قم شعبه سوهان بزنی..
پوز این حاج حسین و پسران را تو چه آسان بزنی؛
شق القمری، معجزه ای ، سکه ی ماه لا حول ولا قوه الا بالله
خندیدی و برگونه تو چال افتاد از چاله در آمد دلم ، افتاد به چاه ؛)
روحم توی تو گیر کرده. و یه قسمت کوچیکی از وجودم در برابر کامل فراموش کردنت مقاومت میکنه. من خودمو میشناسم، من ادمای زیادی رو خیلی راحت از دست دادم، ولی ایندفه فرق میکنه. یک چیزی توی تو منو صدا میزنه و به خودش میکشونه. ما از هم جداییم ولی هنوز باهم ارتباط داریم. قسمتایی از وجود ما هنوز به هم وصلن .این یه احساس درونی نیست. حتی غم و خشمم نیست. یک نوع دلتنگی عجیب و غریبه. این حس توی دل من انداخته شده. من معتقدم که ما دو جزء از یک چیز کامل و واحد بودیم. و وقتی جدا شدیم تیکه هامون بی قرار همن تا یک چیز کامل و بی نقص به وجود بیارن. ما، ما نیمه گم شده هم بودیم.
وقتی میگویم دوستت دارم فقط منظورم این نیست که تو را دوست دارم ، منظورم این است که جز تو هیچکس در این جهان برایم وجود ندارد.