نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادَم!
نه حتی نامهای ..شعری، برایِ من فرستادی . .
من آدمای زیادی رو از دست دادم.
موقع رفتنِ همشون سردم شد. دست و پام یخ کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید. موقع رفتن تک تک آدمای زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا شاید گرم بشم و دلم کمتر بلرزه. همیشه هم به مامانم میگفتم " مامان تموم تنم درد میکنه ، دارم میمیرم."
هر بار مطمئن بودم که دارم میمیرم ، نمُردم. ولی هر آدم یه تیکه از قلبمو با خودش برد. الان فقط یه مقدار کمی از قلبم باقی مونده. آخرین نفری که بره این مقدار کمم میبره با خودش ، و من برای آخرین بار میرم زیر پتو و میگم " مامان مُردم."