گویی از جنگ برگشتهام ..
قلبی تکهتکه ، غروری زخمی و ذهنی آشوب ،
کسی که ادعا داشت دوستم دارد ؛
سلاخیام کرد.
انقدر امیدها به قلبت خیانت کردهاند که هرگاه به شادی کوچکی میرسی، چشمانتظار اندوه پس از آن میمانی.
[ بـابـاعــلـي | ١١٠ ] ،
خیرِ مـا دسـت پـدر ، دستِ امیرِ نجف است
او که بـر ماسـت پـدرتر زِ پـدرهایِ تنی