اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم،
فکر نکن که چهقدر ضعیف و کمتوانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
نفهمیدم یهو چیشد؛ ولی به خودم اومدم دیدم زندگی وقتایی که تو نیستی اصلاً واسم قشنگ نیست.
دیگر برای همیشه دلم برایت تنگ میماند؛
اما وقتی به تو فکر میکنم ..
مجبور میشم کمی عمیق تر نفس بکشم ..
گاهی ناچارم به حقیقتی تلخ تن بدهم؛
آنکه تمام جانم را در او خلاصه کردهام،
هرگز مرا در تپشهای دلش جای نداده...
و من، هر بار که میخواهم این زخم را بپوشانم،
دردش چون موجی سهمگینتر بر سینهام میکوبد،
بیآنکه حتی لحظهای رنگش کمرنگ شود.
نوشته ی محان.