میترسم بخواهی به خوابم بیایی
و من مثل ِ همیشه ،
از دلتنگیات شب را بیدار مانده باشم *
نزدیک ترین دور من ، آشنا ترین غریبه ، تلخ ترین شیرین دوست داشتنی تو هیج وقت نبودی و من هر روز چشمان به رنگ شب تو را در گوشه گوشه های زندگی ام ، در افکارم ، در دعاهایم و از همه مهم تر در قلبم می دیدم دنیای کودکی هایم ، آروزی شمع تولد ، دعای بعد هر نماز من کسی هستم که تو هیچ وقت نخواستی با نگاه به چشمانش راز دلش را بفهمی ، تورا در صندوقچه خاطرات ذهنم در نقطه ای دور می گذارم و می سپارمت به گرمای دستی که در دستانت است ، خداحافظ آرزوی دیرینه ی من :)))))
زد.عین
وُدّ.
با این توییت حسن روح الامینِ عزیز یاد این بیت افتادم : - شورای جنگ ها همه شان یک نتیجه داشت لا یُمْ
«خدا با ماستشنهای طبس مدرک...»