این یک من؛
آنقدر خستهاست
که اگر قرار است ناراحتم کنی
بماند برای بعد،
الان وقتاش نیست..
ـ مجنون
از دور که به تو نگاه میکردم خیال های مغزم داد میزدند که تو عاشقمی ؛
افسوس که حقیقت زندگی هیچگاه قابل فهم و درک نبود .
حالا مجبوریم درد عشق را به جان بخریم :)
زندگی به من آموخت؛
هر چه سکوت اختیار کنم ، عاقل تر خواهم بود
و هر چه بیشتر بدانم ، بیشتر رنج خواهم کشید
دیگران را با تمام نقص ها و کاستی هایشان بپذیرم زیرا خودم هم کامل نیستم .
تا زمانیکه نعمتی عطا شده است ، قدرش را بدانم و ای کاش ها و حسرت هایِ بعد از حادثه را بی فایده قلمداد کنم.
ابر ها ، کتاب ها، لبخند ها، و حتی عابرانی که به صورت اخم دارند را دوست بدارم
قبل از شروع هر کاری ، یاد خدا را در قلبم زنده نگه دارم
بگذرم از چیزی که سهمِ من نبوده و نخواهد شد
حتی اگر قلبم توسط دیگران زخمی شد ، به مرهم آن بپردازم و ببخشم، نه به نفرین و کینه و انتقام جویی مشغول شوم
روحِ حساسم را ، پایمالِ روح های چرکین نکنم
بدانم که نمیشود همه را راضی نگه داشت
و اینکه :
در پایان بدانم ، زندگی آنقدر کوتاه است که نباید بی عشق سپری شود
و آنقدر طولانی، که برای نوشتنِ غزلی عاشقانه کفایت میکند...