زندگی به من آموخت؛
هر چه سکوت اختیار کنم ، عاقل تر خواهم بود
و هر چه بیشتر بدانم ، بیشتر رنج خواهم کشید
دیگران را با تمام نقص ها و کاستی هایشان بپذیرم زیرا خودم هم کامل نیستم .
تا زمانیکه نعمتی عطا شده است ، قدرش را بدانم و ای کاش ها و حسرت هایِ بعد از حادثه را بی فایده قلمداد کنم.
ابر ها ، کتاب ها، لبخند ها، و حتی عابرانی که به صورت اخم دارند را دوست بدارم
قبل از شروع هر کاری ، یاد خدا را در قلبم زنده نگه دارم
بگذرم از چیزی که سهمِ من نبوده و نخواهد شد
حتی اگر قلبم توسط دیگران زخمی شد ، به مرهم آن بپردازم و ببخشم، نه به نفرین و کینه و انتقام جویی مشغول شوم
روحِ حساسم را ، پایمالِ روح های چرکین نکنم
بدانم که نمیشود همه را راضی نگه داشت
و اینکه :
در پایان بدانم ، زندگی آنقدر کوتاه است که نباید بی عشق سپری شود
و آنقدر طولانی، که برای نوشتنِ غزلی عاشقانه کفایت میکند...
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
زندگی درد قشنگیست به جز شب هایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد
یک نفر نیست تورا قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر شهر مسلمان دارد:)))
اگر یک تکّه نخ و سوزن داشتم،
خودم را به تو میدوختم!
مثل دکمهی پیراهنت،
باوقار؛ سر برسینهات!
خوشبختترین دکمهی دنیا بودم،
درست روی قلبت... !