یه روزی دیگه قرار نیست آهنگام پخش بشه
دیگه قرار نیست تو چهار دیواری اتاقم صدای گریه ها و خنده هام بپیچه دیگه قرار نیست همه با حرفام بخندن گوشیم هی زنگ میخوره و کسی نیست که جوابگو باشه دیگه قرار نیست ناراحت،خوشحال هیجان زده بشم دیگه بالشم کسیو ندارع که بغلش کنه بگه درست میشه پنجره اتاقم بازه و کسی نیست که موهاش رو توی باد پیچ و تاب بده کسی نیست کتاب خونمو مرتب کنه کسی نیست دیوونه بازی دراره کسی نیست حرفای قلمبه سلمبه بزنه کسی نیست غر بزنه بریم خرید کسی نیست گیر بده نگران بشه،شاید کسی باهام حرف بزنه و خودشو خالی کنه اما از من فقط یه سکوت مرگ بار دریافت میکنه و این تنها کاریه که میتونم بکنم زیر خروارها خاک .
زد.عین
امّا چشمهایت قشنگاند
دیوانهاند، وحشیاند
مثل حیوانی که از جنگلی آتش گرفته
بیرون زده باشد.
ظرفها را شست، چراغ آشپزخانه را خاموش کرد،
همهچیز مرتب بود جز افکارش. فکرها، فکرها
مجالِ زندگی کردن را به او نمیدادند.