تمام سنگ های این قبرستان،
به نام من است.
عجیب بود، مگر نه؟
یک نفر، هزار دفعه مرا کشت.
مرا برای روز مبادا کنار بگذار . .
مثل مسافرخانهای متروکهام ،
در جاده ای سوت و کور ،
یک روز خسته از راه میرسی و
جز آغوش من برایت پناهی نیست!:)
نمیدانی همزمان که از تهِ دل دوستت دارم چقدر از تو دلخونم ، میخواهم تمام خشمم را سرت فریاد بکشم ، وَ در آغوشت بگیرم.. ؛
چطور بگویم.؟ انگار من ماهیام تو دریایی و من در همان حال که محتاجِ توام میترسم که در آب خفه شَوم.