سلام ملکهی زنبوری ببخشید مزاحم میشم اگه اشتباه نکنم چند روز پیش گفتی یه گیاهه که برگ داره و گل هم داره ساقه و ریشه هم داره ولی برای نیتروژن میچسبه به یکی دیگه و اینا میشه بگی برای کدوم درستون هست و درس چندم هست؟ من میخواستم تحقیق کنم در موردش و میخواستم اگه میشه اسمش رو بهم بگی که بتونم برم دنبالش چون برای درسمون نیاز دارم ممنون میشم جواب بدی مرسی😭✨
___☆
سلام
مزاحم چیه نگین
یکی از درسای زیست دهم
ببین گیاها بیشتر نیازشون به نیتروژن و فسفر هستش
نیتروژن یکسری از گیاها این نیاز رو به طور طبیعی و البته سخت از طریق امونیم NH4 یک بار مثبت و نیترات جذب میکنن البته برای نیترات اول یکسری باکتری ها آمونیاک رو به امونیم و سپس به نیترات تبدیل میکنن بعد دوباره همین نیترات هم میشه آمونیم (داخل ریشه چون که نیترات نمیتونه وارد اندام های هوایی گیاه بشه)
اما یکسری دیگه از گیاه ها نمیتونن اینکارو کنن حتی یک دسته هاشون از باکتری های تثبیت کننده ی نیتروژن سیانوباکتری ها و ریزوبیوم ها استفاده میکنن یکسری هاشون شکارچی هستن مثلا اندام کوزه مانند و تله مانند دارن
اما یکسری ازاون ها کنار یک گیاه دیگه شروع به رشد میکنن و از اون درواقع استفاده میکنن و خودشون میشن مهمان و گل بیچاره میشه میزبان
اون گیاهی که بهت گفتم اسمش گل جالیز عه
این هم ریشه داره و گل هم داره (یکسری چیزای بنفش )و ساقه که نارنجی عه و یک اندام مکنده داره که اون اندام مکنده رو وارد ریشه ی یک گیاه رندوم مثلا گوجه فرنگی میکنه و از مواد مغذی اون از جمله نیتروژن استفاده میکنه
و در واقع
گیاهای انگل با متعادل نگه داشتن گیاهان در طبیعت به ثبات اکوسیستم کمک میکنن، یعنی در طبیعت اونها باعث میشن یه سری گونه ها زیاد از حد رشد نکنن
در مزرعه آفت به حساب میان، و باید جلوشون رو گرفت، گل جالیز فقط میتونی قطعش کنی که بذر جدید نده
The old typewriter in the attic still has a ribbon soaked in lavender-scented ink.
.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
"ساعاتی از شب که همه خوابند "
ظلمتِ سیه رنگ شب بر نیمی از کره ی گردان و معلقِ در سپهر، دست کشیده است ؛ من نیز در این تاریکی غرق میشوم و سکوت که در ذهنِ آدمی سبک و بی جان میرسد، از وجب به وجب های زمین به سوی سینه ام میخزد و سنگین اش راه نفس را بند می آورد، و جوازِ فریاد را به افکارِ بدمنشِ دربند در مغز را صادر میکند، در گوشه ای از این صحنه ی پر شور و آشفته زنی هراسان پا به میدان میگذارد موهای پریشان و بلندش مانند شمشیر هایی تیز و بران رشته های نازک افکار را به نابودی میکشاند،زن تیزپاست و از گوشه ای از ذهن به ناحیه ی دیگرش قدم میگزارد از اتفاقت پیش رویم میگوید و ترس را چون که ماری مطیع باشید و پند پذیر از زن ،درنده میسازد و مار به هر گوشه از اتاقک تاریک و پریشانِ در ذهن زخم میزند.
گاه اسمش را میشنوم،که او را آینده می نامند .
دل خوشی از سایرین نیز ندارم،گاه پیرمردی چروکیده که گام نهادنِ او به عصایی کهنه وابسته است با صندلیِ پایه شکسته ی خود گوشه ی ذهنم اتراق میکند،کتابی سنگین و تارتنه بسته را باز میکند و شروع به خواندن میکند، با آنکه سالخورده است اما با صدایی رسا شروع به خواندن میکند،به گذشته جانِ دوباره میدهد و گاه خبیثانه غم هارا بلند تر در گوشم میخواند، قدری رنجیده میشوم که خیال میکنم کسی با چاقویی کند و فرسوده بر کمرم چیزهایی حکاکی میکند و سپس کیسه ای نمک را بر من ارزانی میسازد.
شب ، داستانی غم انگیز است ،از تنهاییِ من و ذهنی درهم و پریشان حال ، گاه مهرِ خواب بر سرم مینشیند و گاه پر های نهفته در بالش زیر سرم ، قطراتی شور را در دل هایشان حبس میکنند.
https://eitaa.com/WISTERI_A/3965 چند روزی پیشتر کتابی را خوانده بودم، کتاب از آن دست قبیل کتاب هایی بود که درکشان دشوار است اما حال با خواندن متن شما دریافتم مقصود کتاب چه بود. کتاب میگفت باید از اجتماع بیرون آمد و خلوت کرد، درتنهایی خود را یافت شناخت و پذیرفت و سپس با دوستی با خویش به معاشرت پرداخت؛ کتاب راست میگفت که بهتر از خود برای دوستی و خلوت کردن!؟ سپاس از شما برای یاری من در فهم کتاب . پ.ن: متناتون خیلی قشنگن بیشتر هم بگذارید.
____☆
وای اون متنم رو پاک کردم:)گفتم شاید زیبا نباشه
وای سپاسگزارم از شما که نوشته ی من رو خوندید✨
وای جدی؟خیلی ممنونم حتمااا
_مغآزه لبخند فروشی!_.
https://eitaa.com/WISTERI_A/3965 چند روزی پیشتر کتابی را خوانده بودم، کتاب از آن دست قبیل کتاب هایی
متن این بود...
تنهایی یا معاشرت؟
انسان را در این کرهٔ خاکی دو راهی است یا پناه به حصارِ تنهایی میبرد و با خویش خلوت میگزیند، یا خود را به بازارِ معاشرت میزند تا در همنفسی با دیگران، گرمای بودن را حس کند. هیچیک مطلقاً نیک یا بد نیستند؛ هر دو را بسته به فصلِ روح، طعمی دیگر است. راستی که گاه تنهایی چون دارویی تلخ اما شفابخش میماند، و گاه معاشرت چون شرابی شیرین اما مستیآور.
تنهایی، هنگامهٔ دیدار با خویشتن است. در آن، آدمی از تظاهر میرهد و بیپرده با زخمها و آرزوهایش روبرو میشود خلاقیت در تنهایی بال میگشاید! بسیاری از غزلها، نقاشیها و کتب در خلوتگاهِ سکوت زاده شدهاند. در تنهایی، قضاوت دیگران نیست؛ خطا کردن جایز است و اشک ریختن بیحاشیه. آنجا که کسی نمینگرد، میتوان خودِ راستین بود
اما تنهاییِ دراز، تبدیل به زندانی میشود با میلههایی از جنسِ فراموشی. در آن، صداها کمکم خاموش میشوند و آدمی شک میکند که آیا هنوز میتواند حرف بزند؟ آیا هنوز هست؟ «حروف بر زبان نمینشینند، بلکه در ابتدای گلو رسوب کردهاند.» این همان زهر تنهاییِ بلند مدت است.
معاشرت از آدمی موجودی اجتماعی میسازد اندیشهها صیقل میخورند و تنهاییِ دلگیر رخت برمیبندد. معاشرت، تمرینِ زیستن در کنار رنجِ دیگران و به اشتراک گذاشتنِ شادیهاست. میآموزد که ما تنها نیستیم در این زمینِ گردان.
اما بازارِ معاشرت، گاه آدمی را خسته و تهی بازمیگرداند. حرفهای بیمحتوا، نقابهای رنگارنگ، قضاوتهای پنهان و رقابتهای فرساینده. گاه در معاشرت، آدمی از خود بیگانه میشود؛ به جای آن که خود باشد، آن میشود که دیگران میپسندند. و این، مرگی تدریجی است در میان جمع.
اگر باید برگزینم، میگویم تنهایی را ترجیح میدهم،در معاشرت، همواره باید خرجِ «بودن در برابر دیگری» را پرداخت. اما در تنهایی، آدمی بیپیرایه با خویش روبهروست. از آنجا که من باور دارم هر هنر و اندیشهی نابی نخست در خلوت زاده میشود، تنهایی را اصیلتر مییابم.
اما در پایان، نه تنهایی را یکسره بستای و نه معاشرت را ! زندگی میان این دو دامنه میلرزد. آن که فقط در جمع است، هرگز خود را نمیشناسد. و آن که فقط تنهاست، هرگز نمیآموزد که دیگری نیز وجود دارد.