بچه ها شماعم مودتون با آهنگی که گوش میدید تغییر میکنه بلافاصله یا من انقدر تباهم.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
"قلب یک فرشته ، طاقتِ سیاهیِ جهان را نداشت "
گِلِ آفرینشِ او نیز داشت به تکامل میرسید،همه چیزِ وجودش در جای واقعیِ خود نشسته بودند ؛در کاسه ی چشم هایش الماسی به سیاهیِ شب های زمینیان کاشته بوند و لب هایش را با قلمی از جنسِ رز هایِ قرمز به رنگ آغشته ساخته بودند ؛ و سرشتش را به نیکی قسم داده بودند بند بندِ وجودش مملو از زیبایی بود، و تنها یک مشکل در این باغِ پر از لاله به رقص در آمده بود.
او هنوز قلب نداشت ، پس برایش قلبی مهیا ساختند ؛ اما از جنسِ ماهیچه ی سرخ و تپنده ی آدمیزاد بود و چون که رنگی سرد را در بومی مالامال از رنگ های گرم ، نشانده باشی، آن قلب نیز شایسته ی جسم او نبود .
پس فرشتگان هفت آسمان را زیر پا گذاشتند و به هر سو هراسان گام برمیداشتند؛ سپس یک فرشته ی سالخورده از میانِ جمع سینه اش را شکافت و قلبِ بلورین اش را در دست گرفت و در شکافِ خالیِ قفسه ی سینه ی انسان گذاشت
و
چنان که سرهای غریبه ی یک آهن ربا یکدیگر را به آغوش میگیرند، او و قلبِ فرشته نیز به پرده ای از زیبایی بدل شدند ، فرشتگان که درزیر بارانِ تعجب و بهت خیس گشته بوند ، سریع آدمیزاد با قلبش که از جنسِ آسمان ها بود را در دستان نحیف خود گرفته و به زمین سپردند.
آدمیزاد در گهواره ی چرخانِ زمین چشم گشود و متولد شد؛اما با قلبی که نور داشت و میدرخشید ، سالیان سال در داستانِ زندگی نقش خویش را به اجرا در آورد ، اما او یک فرق اساسی داشت؛ او زودتر آزرده میشد،دلش بیش از همسن و سالانش نرم میشد و سهمِ غم بیشتری از جهان را دوش میکشید.
فرشتگان ، دست به خطا شده بودند،قلب آدمیزاد ساخته شده است تا تحملِ درد را به جان بخرد؛ قلبِ آدمیزاد میداند که گر غم روزی مهمانِ خانه اش شد چگونه به پذیرایی از او درآید ،اما قلب فرشته طاقت چیزهایِ تلخ جهان را نداشت،خانه اش ظریف بود و توانِ میزبانی جلویِ غم را نداشت ، و هرچه که میشد در خود میریخت و لب ز سخن باز نمیکرد .
به او میگفتند قلبش لابد مشکلی دارد که مدام آزرده خاطر میشود ، اما کسی نمیدانست که قلبِ او مشکلی ندارد،فقط برایِ زمین مهیا نشده است.
یک قلبِ آسمانی برای یک جسمِ زمینی ، تضادی که وقتی در یک قاب می ایستادند ، او را به تصویر میکشاندند.