eitaa logo
‌Lily 🪷
26 دنبال‌کننده
75 عکس
14 ویدیو
0 فایل
‌مهرسا و دوستان
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم‌ها هم را میبینند، سمفونی شکننده زندگی آغاز میشود. تو خوب از هارمونی میدانی، ترکیب دستان ظریف تو بروی ساز و صدای ملایم من بر روی نت‌ها. آن خنده‌های لطیف که لحضه را برایمان میساخت، آن فیلم‌های احمقانه و آهنگ‌های خاطره انگیز. چه کس میداند "رضا یزدانی" چه بود و چه کس میداند "تهران طهران" چه معنی داشت، چه کس جز چشمان کنجکاو من و تو. دلتنگی دردی‌ست گذرا شاید هم فقط یک تراژدی بی‌پایان. چرا دگر خنده‌های بلندت را در خاطر ندارم؟ چرا آن درد در چشمانت را در یاد ندارم؟ موهای آشفته‌ات کجا رفته است؟ چگونه به دیگران بگویم گذر نفسمی درحالی که همچو سم در رگ‌هایم میجهی؟ چه تناقص‌های زیبایی؛ "عاشقم باش که تو شب ستاره باشم". طمع آن ماکارونی را در خاطر داری؟ نه، خیلی وقت است شادی‌های کوچک‌مان را به دست نسیم گذاشته‌ایم. مثل حباب‌های کوچک همان آب‌گاز داری که آن روز نوشیدیم، رویاهای ما نیز ترکید. "چینی نازک رویات پر صدتا ترکه" مگر نه؟ میدانی کوچه خاطره کجاست عزیزک؟ یا آن جا راهم فراموش کرده‌ای؟ قول‌هایمان چه؟ راستش آن‌ها را من‌هم در خاطر خود ندارم، اما هنوز برایت شاملو نخوانده‌ام پس بیا چندی همین‌ جای راه بنشینیم، پاهایم نمیکشد. خسته‌ام از دروغ‌هایمان، از فراموشی‌هایمان. چرا به چشمانم زل نمیزنی و نمیگویی تمامش کنم؟ چرا شک به دل خود راه می‌دهی؟ تو خوب میدانی چشمانت هرگز قلب مرا نلرزانده، پس چرا با تردید کنارم قدم برمیداری؟ نکند آن سیاهی تمام وجودت را بلعیده؟ آن قدر تو را غرق کرده که لبان به هم دوخته‌ای و هیچ به من نمیگویی؟ دخترک بی پروایم کجاست؟ طنین بی‌نظم صداها کجا رفته است؟ سوال زیاد میپرسم نه؟ قبلا سکوت کردن را بلد بودم، ولی حال؟ نه، نه من نیز مانند تو تغییر کرده‌ام؛ هرچند تغییر چیست جز توهم بالغ شدن! منو تو هنوز همان کودکان بادبادک به دست هستیم پس بیا و از تغییر سخن نگوییم وقتی در اعماق آن جنگل سبز هنوز همان آدم‌ها با دو لیوان چای نشسته‌اند. میدانستی دل‌دل میکنم آن بستنی انبه را بخوریم؟ فکر میکنم طعم قبل را ندهد، طعم شیرین و وسوسه انگیز دوست داشتن یک دیگر. من دلتنگ شیرینی درک شدنم، دلتنگ تلخی اشک‌هایت، من دلتنگ آخرین باران دیدارم، دلتنگ دست گرفتن خرید‌های سنگین از میان انگشتان تو؛ چرا بارهایت را محکم میگیری؟ قبلا راحت رهایشان میکردی، هرچند گمان میرود این را نیز یادت نباشد. میشود قفل سکوت بروی دروغ‌هایت بزنم؟ من دلتنگ واقعیت‌م، دلتنگ عسلی چشمان زیبایت، دلتنگ موج موهایت، چرا مخفی میکنی درونت را؟ چرا برچسب دوست داشتنی شدن به خودت میزنی؟ چه اهمیتی دارد؟ من دلتنگ دوست داشتنتم؛ دیگر نمیتوانم دوستت بدارم. "برای هم دیگه می‌مردیم یادته؟" در یاد داری تا آخر راه مانند سایه پشتت بودم؟ تو تاریکی شب را دوست داشتی، آنجا چاره‌ای جز رها کردنت نداشتم. هرچند من هرگز رهایت نکردم فقط نمی‌توانی مرا ببینی زیرا تاریکی عسلی چشمانت را دزدیده است.
مهرسا core:
نیایش core:هروقت بهم نیاز داشتی بهم زنگ بزن تا جوابتو ندم
‌بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام به شخصی که اونجا خوابیده ، این عادت همیشه برای من موند ؛ حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم ؟
بلخره خونهههه