بدون هدف کاری رو انجام دادن شاید غیرممکن نباشه ولی قطعا سوهان بدی رو به روح انسان میکشه.
خوندن پیامای قدیمی مثل نگاه انداختن به آینه و دیدن خودت قدیمت میمونه
پر از حس غریب
گودی زیر چشمام میخوان باهام حرف بزنن.
سردردم میخواد یه چیزی بهم بگه.
نگاهای نگران میخواد یه پیامی بهم بدن.
لرزش دستا یه چیزی بینشون دارن.
این بود چیزی که میخواستی ...؟
اشتباه بزرگ یا بهترین تصمیم زندگی؟
حالا خوشحالی؟
حالا که جلوی ذهن مریضت وایسادی و بردی حالا خوشحالی؟
حالا که بدنت داره هزاران سیگنال جور واجور میفرسته خوشحالی؟
حالا که چشمات دارن از فرط بی خوابی رو هم میوفتن خوشحالی؟
دارم له میشم دارم خرد میشم دارم ذره ذره خودمو گم میکنم ولی ... همچنان خوشحالم
من ۱۷ ساله
مصداق بارز کسیه که لالایی بلد بود ولی خوابش نمیبرد.
همین روزا رو میدید اما بازم شبا از ترس خوابش نمیبرد.
اما میدونی چی منو از این دور میکنه؟
فکر کردن به اینکه آدمایی که دوسشون دارم چی میشن؟ فکر میکنن تقصیر اوناست؟ فکر میکنن کافی نبودن؟ خودم چی؟ اگه یه نامه بزارم و بگم که تقصیر اونا نیست اونا بیشتر خودشونو مقصر میدونن.
یا اینکه چقدر زود فراموش میشم. مراسم روز اول ، سوم ، چهلم شایدم سالگرد. بعدش تموم. شاید مامانم هرازگاهی گریه کنه ، شاید بابام موهاش زودتر سفید بشه، شاید داییم هرازگاهی یاد منی که شبیه ترین بهش بودم بیوفته.
و منی که فقط میتونم این فراموش شدگی رو تماشا کنم. بدون ذره ای حرف.