eitaa logo
-دفترچه خاطرات روح سرگردان-
13 دنبال‌کننده
146 عکس
6 ویدیو
1 فایل
"صرفا جهت عمومی کردن تراوشات ذهنی من برای من آینده" حرفی سخنی بود اگه بود ... https://harfeto.timefriend.net/17400541775011
مشاهده در ایتا
دانلود
گودی زیر چشمام میخوان باهام حرف بزنن. سردردم میخواد یه چیزی بهم بگه. نگاهای نگران میخواد یه پیامی بهم بدن. لرزش دستا یه چیزی بینشون دارن.
این بود چیزی که میخواستی ...؟ اشتباه بزرگ یا بهترین تصمیم زندگی؟
حالا خوشحالی؟ حالا که جلوی ذهن مریضت وایسادی و بردی حالا خوشحالی؟ حالا که بدنت داره هزاران سیگنال جور واجور می‌فرسته خوشحالی؟ حالا که چشمات دارن از فرط بی خوابی رو هم میوفتن خوشحالی؟
من ۱۷ ساله ... حالا خوشحالی ...؟
هوم ... حالا باید بگم آره ... خوشحالم
دارم له میشم دارم خرد میشم دارم ذره ذره خودمو گم میکنم ولی ... همچنان خوشحالم
من ۱۷ ساله مصداق بارز کسیه که لالایی بلد بود ولی خوابش نمی‌برد. همین روزا رو میدید اما بازم شبا از ترس خوابش نمی‌برد.
اینقد👌مونده تا نابود شم.
اما میدونی چی منو از این دور میکنه؟ فکر کردن به اینکه آدمایی که دوسشون دارم چی میشن؟ فکر میکنن تقصیر اوناست؟ فکر میکنن کافی نبودن؟ خودم چی؟ اگه یه نامه بزارم و بگم که تقصیر اونا نیست اونا بیشتر خودشونو مقصر میدونن. یا اینکه چقدر زود فراموش میشم. مراسم روز اول ، سوم ، چهلم شایدم سالگرد. بعدش تموم. شاید مامانم هرازگاهی گریه کنه ، شاید بابام موهاش زودتر سفید بشه، شاید داییم هرازگاهی یاد منی که شبیه ترین بهش بودم بیوفته. و منی که فقط میتونم این فراموش شدگی رو تماشا کنم. بدون ذره ای حرف.
از بالای سر همه نگاه میکنم. اونی که با دیدنم قیافش کج میشد حالا میگه "آدم خوبی بود" اونی که وجودش عذابم میداد میگه "دلم براش تنگ میشه" خانوادم میگن "اون آزارش به یه مورچه نمیرسید" در حالی که هیچکدوم ذره ای به "من" ربط ندارن. جمع خونوادگی رو نگاه میکنم. خاله ها و داییا و بچه هاشون. اونا هنوز جنب و جوش میکنن ، هنوز پشت سر زندایی غیبت میکنن ، هنوز شب عید دور هم جمع میشن. هیچی با نبود من واینمیسه. هیچی!
فقط "درد من" به یه درد مبهم تبدیل میشه. یه مه عمیق که هیچکس از سرچشمه اش خبری نداره و هر کسی میگه از فلان جا. ترجیح میدم این مه جلوی چشمامو بگیره ، اما باقی آدما بخاطرش زمین نخورن ...