تو ماه رمضون اینطوریم که شکمم داره میترکه ولی چشمام هنوز سیر نشدن.
هدایت شده از ʜɪᴄʜɪsᴍ|هیچیسم
یه بچه با تاکتیک حضرت مریم میخواهم.
تازگیا کشف کردم که بیشتر عجایب و زیبایی های دنیا سر نقص ها و متفاوت بودن شکل میگیره
ساعت 1:36 خونه مامان بزرگ ، شکوفه هایی که کف حیاط رو پر کردن ، نوری که از لابه لای تار و پود پرده رو صورتم افتاده و سکوتی که فقط با صدای بهم خوردن پتو ها شکسته میشه.
ساعت 2:45 دقیقه ، بیدار بودن و نوشتن ، رقصیدن و زمزمه کردن آهنگ مورد علاقم زیر نور ماه ، بوسیدن شکوفه هایی که با لجبازی سر جاشون موندن عجیب به نظر میاد نه؟
ساعت 5:31 دقیقه ، آسمون روشن و روشن تر میشه. از رنگ آبی آسمون خوشم میاد ، من چطور همیشه این منظره رو از دست میدادم؟ رفتن رو پشت بوم باید کار احمقانه ای باشه ولی کی میتونه جلوی چشمایی که میخوان کوهای دور رو ببینن و بدنی که میخواد سرمای صبح رو حس کنه رو بگیره؟
اینا رو تو دفتری که برای من آینده اس نوشتم. خونه مامان بزرگ. جایی که الان روحم اونجاست.
اگه هنوز روح 15 سالش تو تنش مونده باشه لبخند رو لبش میاد نه؟