یه گربه ای تو حیاط مامان بزرگم اینا بود که 4 تا بچه داشت.
سه تاشون شبیه خودش بودن ، خاکستری و سیاه ، ولی یکیشون نارنجی بود. درست مثل همین تصویر بالایی
این نارنجیه یه چشمش درست باز نمیشد ، نمیتونست مثل بقیه بچه ها بپره و واکنش خاصی به نزدیکی ادما نمیداد و من خیلی خوب یادمه که مامانش چطور همش مواظبش بود. با سرش هلش میداد به سمت درست ، وقتی نزدیکش میشدیم آماده حمله میشد.
با دیدن این عکس یادش افتادم. اون گربه هنوزم هست و خواهر / برادراش هروقت بوی غذای از خونه مامان بزرگم در میاد پشت در میشینن.
حرف زدن باهاتون رو دوست دارم.
توی این دفترچه کوچولو 13 نفر نشستیم . من حرف میزنم و شما گوش میدین و هیج چیزی برام با ارزش تر از اینکه کسایی حرفام رو میخونن و شاید لبخند به لبشون بیاد نیست💜✨
مودی بودن یه صفت مزخرفه و هیچ جای خفن بودن یا افتخاری درش نیست.حتی اگرم مودی نیستید سعی نکنید اینطور باشید که ملت فک کنن خفنید.
نمیتونید تصور کنید چقدر میتونه رو اعصاب و عذاب آور باشه.
شمارو نمیدونم ولی من افتخار میکنم که هیچ شبی از زندگیم بخاطر امتحان و درس بیدار نموندم🗿🚶♀
بزرگ ترین ترس من تو زندگی رسیدن به پوچیه.
وقتیه که 60 70 سالم بشه ، وقتیه که نزدیک لحظات مرگم باشه و من هنوز حیران و بی حس باشم و ندونم چرا و برای چی زندگی کردم.
حس وحشتناکی داره. دوست دارم اون موقع بتونم بگم من به وقتش کار کردم ، به وقتش اشتباه کردم ، به وقتش تجربه کردم و به وقتش خندیدم و لذت بردم. بتونم بگم تموم کارایی که رو دلم مونده بود رو تجربه کردم ، دوست داشتم و دوست داشته شدم ، بوسیدم و بوسیده شدم ، زندگی کردم و انسان بودم ...
بعضی وقتا یادم میره چند سالمه. حس میکنم پیر شدم و بی هدف فقط دارم راه میرم.
باید یاد خودم بندازم که بستی تو هنوز اول راهی ، زندگی اصلی هنوز تو راهه ...
باورم نمیشه لانا بالاخره میخواد این شاهکار رو به طور رسمی منتشر کنه