شمارو نمیدونم ولی من افتخار میکنم که هیچ شبی از زندگیم بخاطر امتحان و درس بیدار نموندم🗿🚶♀
بزرگ ترین ترس من تو زندگی رسیدن به پوچیه.
وقتیه که 60 70 سالم بشه ، وقتیه که نزدیک لحظات مرگم باشه و من هنوز حیران و بی حس باشم و ندونم چرا و برای چی زندگی کردم.
حس وحشتناکی داره. دوست دارم اون موقع بتونم بگم من به وقتش کار کردم ، به وقتش اشتباه کردم ، به وقتش تجربه کردم و به وقتش خندیدم و لذت بردم. بتونم بگم تموم کارایی که رو دلم مونده بود رو تجربه کردم ، دوست داشتم و دوست داشته شدم ، بوسیدم و بوسیده شدم ، زندگی کردم و انسان بودم ...
بعضی وقتا یادم میره چند سالمه. حس میکنم پیر شدم و بی هدف فقط دارم راه میرم.
باید یاد خودم بندازم که بستی تو هنوز اول راهی ، زندگی اصلی هنوز تو راهه ...
باورم نمیشه لانا بالاخره میخواد این شاهکار رو به طور رسمی منتشر کنه
خب ... جدا حرفی برای گفتن ندارم
پس بزارید از دفترم بگم ، همون دفتری که توش برای من آینده مینویسم.
اسمش ورساچه اس. مدت ها منتظر بودم یه سررسید یا یه دفتر خوشگل بدستم برسه ولی به این نتیجه رسیدم شکل دفتر ابدا مهم نیست ، مهم کلمات و جملات تو ذهن منن که دارن خودشونو به در و دیوار میکوبن و دوس دارن سالها کنج ذهنم بمونن ولی خب نمیتونن. مغر بیچاره من تحمل این حجم از تراوشات ذهنی رو نداره.
وقتی شروع کردم بیشترشون خاطره بودن ، ولی الان حس و حالمو مینویسم ، میخوام بعد ها خودم رو لابه لای برگه ها حس کنم.
جدیدا آخر نوشته ها آهنگ مورد علاقه اون زمانم رو مینویسم. میدونید که ، آهنگا خاطره های زیادی رو به دوش میکشن.
بعضی وقتا فقط میخوام تنها بشم تا برم سراغش و بنویسم. چون آرومم میکنه ، انگار یکی حرفامو میشنوه.
طعنه نمیزنه ، مسخرم نمیکنه ، پوزخند نمیزنه. عوضش خوب گوش میده و هیچی نمیگه. نرمی برگه هاش انگار دست هامو نوازش میکنن و روشون بوسه میزنن.
ورساچه هوامو داره.
عجیبه به یه دفتر انقدر وابستگی دارم نه؟
پس بزارید عجیب ترش کنم. تو دفترم بارها خطابش کردم و باهاش حرف زدم. ازش خواستم نترسه ، حس هام رو با مثال بهش گفتم تا بفهمه ... دیوونه شدم نه؟
نه ... فقط راه آروم کردن خودم رو پیدا کردم.
این یکی از بزرگترین دستاورد های زندگی منه!