اینروزا خیلی به من آینده فکر میکنم.
براش مینویسم براش دعا میکنم براش بیدار میمونم براش رویا پردازی میکنم براش دل میسوزونم ...
نمیدونم چرا ولی انگار یا قراره به زودی بمیرم یا اینکه فراموشی بگیرم
درست جوری که سعی میکنن به کسایی که فراموشی گرفتن کمک کنن آهنگای موردعلاقم رو مینویسم و از حس و حالای الانم برای "من" مینویسم.
از نسیم لای موهام تا سرمایی که یه شب به نوک انگشتای پام میخورد.
از رنگ برگ های پاییزی که گذشت و مردی که دیشب بین تاریکی فقط سرخی ته سیگارش دیده میشد.
از بوسه هایی که حس کردم و دست هایی که دستم رو گرفتن
همه و همه رو مینویسم برای کسی به اسم من آینده.
انگار من یه آدم دیگست.
من فقط وقتی میاد بیرون که میخوام مداد به دستم بگیرم.
بقیه وقتا نقابایی که درست کرده رو آروم سر میده زیر دستم و کاری میکنه خودم رو صورتم بزارمشون.
من بعضی وقتا خیلی خود خواهه.
نیاز دارم شب وقتی خوابیدم صبح با منظره حیاط مامان بزرگم بیدار بشم. فعلا تنها چیزی که حالمو خوب میکنه همینه
تنها کسی که بدون استرس و حس بد بغلش کردم خرس گوشه اتاقم بوده.
شاسخین عزیز ، برای بودنت ازت ممنونم!